به كوفه درون حضرمى « 1 » بود مير * شد از بيم زنهارجو ناگزير
برون رفت از شهر و كوفه سپرد * به بصره « 2 » شد و لشكرش را ببُرد
در آن شهر شد اشعثى با سپاه * به كوفه درون ماند تا چندگاه
وز آنروى حجّاج با آن سپاه * به بصره روان گشت از آوردگاه
1010 كسى را كه با اشعثى بُد يكى * نبودى امان زو به جان اندكى
تبه كرد نزديكى بيست هزار * بدين كين از آن مردمان خوار خوار
شنيدم يكى روز خلقى « 3 » از آن * همى كُشت در پيشِ خويش آن زمان
چو ماندند از آن مردمان چار مرد * يكى پيش او اينچنين ياد كرد :
« اگر ما در اين كار كرديم بَد * كه جُستيم دفع شرِ تو ز خود
1015 تو هم در مكافات بَد مىكنى * كه چندين تبه قومِ خود مىكنى
چو بَد مىشمارى همى كارِ ما * كه نيكى شمردند خلق و خدا
ببايست نيكى « 4 » بُدى كارِ تو * بماندى ز نيكيش آثارِ تو
چو اندر ازاى بَدى كان نكوست * ترا در بدى « 5 » اينچنين طبع و خوست
ببين تا چه گويند مردم از اين * به چشم يقين معنى اين ببين »
1020 مَر آن چار كس را رها كرد از اين * بدان مردمان گفت از آن پس چنين :
« اگر اوّل اين گفته بشنيدمى * مَر اين گردن فيل نگزيدمى « 6 » »
حرب حجّاج با ابن اشعث به دير جماجم « 7 »
به هشتاد و دو بود سال آن زمان « 8 » * كه اين كار آمد از آن مردمان
هامش
( 1 ) ( ب 1006 ) . در اصل : حصرمى . « عبد الرحمان بن عبد اللّه بن عامر حضرمى » .
( 2 ) ( ب 1007 ) . در اصل : ببصره روان شذ و لشكرش را ببرد . كه ظاهرا اين سهو كاتب ناشى تخليطى است كه هنگام استنساخ ميان اين مصراع و مصراع دوم بيت 1009 روى نموده است .
( 3 ) ( ب 1012 ) . در اصل : روز حلقى .
( 4 ) ( ب 1017 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ نيكى .
( 5 ) ( ب 1018 ) . در اصل : براذر بذى .
( 6 ) ( ب 1021 ) . در اصل : كزدن فيل ؟ ؟ ؟ نكريذمى .
( 7 ) عنوان . در اصل : بدير حماجم .
( 8 ) ( ب 1022 ) . واقدى گويد : جنگ جماجم در شعبان همين سال بود ، امّا به گفته بعضىها به سال هشتاد و سوم بود . -