پس از بصره چندى گُزين مهتران * كه بودند در دين و دولت سران
مهين عبد رحمن هاشمنژاد « 1 » * كه عمّزاد فخرِ بشر بُد به زاد
1025 گريزان ز حجّاج در تيرهشب * شدند سوى كوفه ز بيمِ شغب
به نزديكىِ اشعثى سربهسر * پياپى همى مىنهادند سر
بَر او گِرد شد لشكرى بىشمار * سپه بود نزديكى صد هزار
صد ديگر از شهريان همچنين * شدند ياورِ او به هنگامِ كين
سپاهى چنين جنگجو بىشمار * برفتند با او سوىِ كارزار
1030 به ديرى كه باشد جماجم « 2 » به نام * رسيدند و كردند آنجا مقام
دگر روز حجّاج با لشكرش * به پيكار آمد ز بصره بَرش
بترسيد كانبوه بدخواه ديد * به گرد سپه در رده بركشيد « 3 »
ز عبد الملك خواست ياور در آن * سگالش نمود او در اين با سَران
كه : « در كارِ حَجّاجم انديشناك * چو گشتند بَدخواهش آن ملك پاك
1035 ندانم كه از چيست اين دشمنى * نبادا كه با من كنند اين مَنى »
چنين يافت پاسخ : « زِ بَس جور او * نفورند مردم از آن زشتخو
اگر نيستت آرزو عزلِ او * به شاهى از آن مملكت دست شو
كه چون بگذرد آب مردم زِ سر * نَهد زيرِ پاى از پىِ جان پسر « 4 »
از آن پيش كآيند بَر تو برون * بِبر چارهء كارِ خود را كنون »
1040 چو عبد الملك پاسخ ايدون شنيد * وِرا عزل كردن پسنديده ديد
پسر را كه عبد اللّهاش نام بود * گزيد و به ايران « 5 » فرستاد زود
به پيش برادر « 6 » فرستاد هم * كه با لشكر آيد چو فيلِ دژم ( 346 )
محمّد ز ملك ديار بكر نيز * بيامد به زودى زِ بهر ستيز
هامش
- ( طبرى 8 / 3691 )
( 1 ) ( ب 1024 ) . : عبد الرحمان بن العباس بن ربيعه الهاشمى .
( 2 ) ( ب 1030 ) . در اصل : باشذ حماجم .
( 3 ) ( ب 1032 ) . در اصل : بكرد سپه دركشيد .
( 4 ) ( ب 1038 ) . در اصل : از بىجان بسبر .
( 5 ) ( ب 1041 ) . طبرى 8 / 3693 و العبر 2 / 83 ، « عراق » آوردهاند .
( 6 ) ( ب 1042 ) . : محمد بن مروان .