چو آزرم ما نيست او را به كار * ز بهرش چرا جان شماريم خوار ( 344 )
تويى مهتر و ما ترا كهتريم * ترا در همه كار فرمانبريم
به هرچيز فرماندهى سربهسر * ببنديم بَر جان به پيشت كمر
945 مگر زو به فرّت رهند اين مهان * كه گُم باد نامِ بَدش در جهان »
چو پاسخ از ايشان از اين در شنيد * به دل جنگِ حجّاج را برگزيد
فرستاد نزديكِ رتبيل مرد * زِ انديشهء خويشش آگاه كرد
كزين صُلح حجّاج با من دژم * شد و گفت ك : « ين صلح « 1 » بَرزَن به هم
نمىبينم اندر مروّت روا * شكستن در اين كار عهدِ ترا
950 بريدم ز دل مِهر او سربهسر * به پيكار او بست خواهم كمر
ترا كردم آگاه از كارِ خويش * كه كارى چنين چون گرفتم به پيش
اگر دست باشد مرا در نبرد * نشايد ترا نقض « 2 » اين عهد كرد
به شاهىِ من دست كردن دراز * نمىبايدت داشتن دست باز
دِرم هرچه پذرفتهاى سال سال * فرستاد نزديكِ من بىجدال
955 وگر دست او را بود در نبرد * مرا بايد آهنگِ اين مُلك كرد
تو گيرى در آن حالتم در پناه * ز دشمن ز بَهرم شوى رزمخواه »
چو شد مُحكم اين عهد از آن جايگاه * روان كرد بر عزم كوفه سپاه
نيابت به عبد اللّه عامرى « 3 » * سپرد اندر آن مملكت يكسرى
زِ مُلك خراسان مهلّب پيام * فرستاد نزديك آن خويشكام
960 ك : « ز اندازهء خود فزون « 4 » پاى اگر * كِشى ز آن درآيد زيانت به سر
مكن بىخودى ترك اين كار گير * به كشتن مَده خلق را خيره خير
كه هرگز ميسّر نگردد ترا * به خود گشتن اندر جهان پيشوا »
از آنجا به پيش برادر شتافت * در آن مملكت اشعثى دست يافت
هامش
( 1 ) ( ب 948 ) . در اصل : كرين صلح .
( 2 ) ( ب 952 ) . در اصل : ترا نفص ؟ ؟ ؟ .
( 3 ) ( ب 958 ) . : عبد اللّه بن عامر التميمى .
( 4 ) ( ب 960 ) . در اصل : خوذ فرون .