1070 زنى چند كردند از ايشان اسير * سوى رزمگاه آمدند همچو شير
فريبى « 1 » فرستاد حجّاج گُرد * كه پيروز گشت و اسيران نُبرد
چنين گفت : با اين زنان آن كنيد * كه گر ز آنكه از جنگ ما بشكنيد
اسيران شوند هم زنانِ شما * توانند ديدن بريشان زِ ما » « 2 »
از آن اشعثى كرد آزادشان * برِ قومِ ايشان فرستادشان
1075 چنين گفت حجّاج با مردمان * كه : « فرداست ما را ظفر بىگمان
كه هستند تَرسان ز ما آن سپاه * چو كردند آزرمِ ما را نگاه
و گرنه در اين دشتِ آوردگاه * بدانديش و مائيم چون كوه و كاه
چرا كرد بايست با ما چنين * اگر بيمشان نيست از ما در اين
چو بَر ترس باشند ، ما را ظفر * بود بىگمانى بدين جنگ در »
1080 به شبگير حجّاجيان دل قوى * برفتند و كردند جنگ از نوى
نمود اشعثى سستى و زين سبب * بر ايشان شكست آمد اندر شغب
سپه دست از هم به خيره بداد * به هرگوشهاى هرگروه اوفتاد
همى خواندشان ابن اشعث به جنگ * به گفتارِ او كس نكردى درنگ
گريزان شد او نيز از آوردگاه * همى هريكى بَر دگر جُست راه
1085 ز حجّاجيان كس نشد در عقب * ببردند اموالشان ز آن شغب
ز راه ابن اشعث به بصره كشيد * در آن جايگه چندگاه آرميد
در آن مرز حجّاج تا چند روز * بماند و شدش بخت گيتىفروز
فرستاد شامى سَران را به شام * كشيد آنگهى سوى كوفه زمام
همىكرد از آن قوم مردم تباه * كه بود اشعثى را مدد در سپاه
1090 در او نيز نزديكى بيست هزار * برآورد از مردِ جنگى دمار
وزيرش يكى مرد را زو بخواست * ز خواهش بشد كارِ دستور راست
بخنديد از آن مرد و حجّاج گفت * كه : بر چيست اين خنده اندر نهفت ؟ »
به دو گفت : « بر جهلِ اين خيرهگو * كه مىخواهد از تو يكى آرزو
كه دستت بر آن نيست و بر تو هم * چو بخل اندر آن مىكنى بيشوكم
هامش
( 1 ) ( ب 1071 ) . فريبى - دغاباز ، مكار . ( فرهنگ فارسى معين )
( 2 ) ( ب 1073 ) . ( كذا ) ( ؟ ) .