كه دعوت نكردهست كس آشكار * تبع هم ندارند بيش از شمار
كه گر ز آنكه دعوت كنند اين مهان * پذيرندشان هركه اندر جهان
15 كه در پايگاه از يزيد هريكى * دو صد رَه فزون آمدند بىشكى
اگر رفت بيعت خود اين است كام * سرِ تيغ كين ماند اندر نيام
و گرنه برآور ز يكسر دمار * از آن پيش فتنه كنند آشكار »
وليد اينچنين گفت ك : « ز دستِ من * نخيزد چنين با چنان انجمن
كجا و كيم دست باشد چنين * كه يارم از آن مهتران جُست كين »
20 چو مروان درشتى همى كم نكرد * حسين را برِ خويشتن خواند مرد
حسين رفت و پنجاه مردِ گزين * كه بودند هريك چو شير عَرين
بديشان چنين گفت در راه : « اگر * بَدانديش را راى باشد دگر
چو سازم بلند اندر آن بانگ خويش * درآييد يكبارگيم به پيش
به شمشير از آن بَدسگالان دمار * برآريد از مهرِ من زار و خوار »
25 از آن پس به پيشِ بدانديش رفت * همى بَر تنش پوست گفتى بِكفت
به دو داد نامه وليد آن زمان * كه بيعت كند بر يزيد اندر آن
چنين گفت : بيعت نه تنها ز من * در اين جسته ، جسته است از انجمن
چو با هم نشينيم هركس كه هست * به بيعت دهيمت در اين كار دست »
بگفت اين و خوش خوش برآمد به پا * نهان گفت مروان بدان پيشوا
30 كه : « دارد حسين عزم راهِ گريز * چو در دستت افتاد خونش بريز »
چنين گفت ك : « اى ريمن نابكار * زِ من كس چگونه برآرد دمار »
برون آمد و هم در آن شب برفت * سوى مكّه با قوم تازيد تفت
هميدون روان گشت ابن زبير * همان شب نماند اندر آن شهر دير
دعوت كردن كوفيان حسين على ، رضى اللّه عنهما ، را
چو آگاهى آمد به كوفه از اين * كه رفت از مدينه به مكّه ، حسين
35 نوشتند نامه بزرگان بَرش * شده در سخن بنده و چاكرش
به دو گفت : « در كارِ آن مردمان * چه ديدى كه نيكو شدى در گُمان
فراموش گشتت به دل بر مگر * كز ايشان چه ديدت ستوده پدر