به يارى به پيكارشان چند خواند * كه گامى يكى در پِى او نراند ( 311 )
به پيش برادرت هم روزِ كين * چه كردند كو كرد عُزلت گزين
40 به جان كرده باشى به خود برجفا * گر از كوفيان چشم دارى وفا »
چنين گفت : « نى اين زمان يكدلند * زِ دل جان به مهرم زِ تن نگسلند »
پس آن نامهها را نمودى به دو * به دو گفت عمّزاده : « 1 » « اى نيكخو
گر از رفتن آنجا ندارى گزير * مَپو بارى اكنون چنين خيره خير
كسى را بدآنجا فرست اين زمان * كه بيعت ستاند از آن مردمان
45 بداند نهانِ دلِ هركسى * ببيند پس و پيشِ كارت بسى
اگر ز آنكه رفتن بدآنجا توان * در آن وقت گردى به كوفه روان
و گرنه چنين در دَمِ اژدها * شدن پيش دانا نيارد بها »
به حكمِ حسين ، مسلم ابن عقيل * به كوفه شد از پيش آن بىدليل
نهانى به دعوت « 2 » زبان برگشاد * جهانى به دعوت به دو رونهاد
50 چنين تا گزيده ده و دو هزار * بكردند بيعت بر آن نامدار
به پيشِ حسين نامهها مهتران * نوشتند و كردند پيمان در آن
رفاعه كه شدّاد بودش پدر * سليمان بن صرد آمد دگر
مسيب كه نجبّه « 3 » بودش پدر * حبيب مظاهر « 4 » چهارم شمر
چو هانى كه بودش ز عروه نژاد * دگر هركه بودند با راه و داد
55 كه : « گر خود شود سر ز بهرت زِ دست * به كارت ميان جمله خواهيم بست
ترا بايد آمد كه بر بدگُمان * به كوشش سرآريم در كين زمان »
پياپى چنين نامه رفتى به دو * از اين شد ز مكّه چنين راهجو
به كوفه در اين كار نعمان « 5 » همى * تجاهل نمودى از ايشان همى
ز عبد اللّه مسلمى « 6 » زين روش * ز بهر يزيدش بُدى سرزنش
هامش
( 1 ) ( ب 42 ) . : مسلم بن عقيل .
( 2 ) ( ب 49 ) . در اصل : نهان بدعوت .
( 3 ) ( ب 53 ) . در اصل : مسيب كه ؟ ؟ ؟ .
( 4 ) ( ب 53 ) . در اصل : حبيب مطهر .
( 5 ) ( ب 58 ) . : نعمان بن بشير الانصارى . مصراع دوم ، در اصل : بجاهل نمودى .
( 6 ) ( ب 59 ) . : عبد اللّه بن مسلم الحضرمى .