به شهر اندرون فاش گشت اين خبر * كه آن مهتر آمد بدان شهر در
نهان گشت مُسلم از آن شيرخو * به نزديك هانى « 1 » ز اتباعِ او
عبيد اللّه او را به جستن گرفت * ز هانى طلب كردش اندر نهفت
85 بر آن خورد سوگند هانى كه من * نِيم آگه از مُسلم و انجمن
به خانش كسان « 2 » را فرستاد مير * در او مُسلم گُرد شد دستگير
به پيش عبيد اللّه او را كِشان * به زودى ببردند آن بيهشان
برآشوفتند اهلِ شيعت از اين * به درگه شدند با دلى پُر ز كين
غلّو آنچنان اندر آن كار خاست * كه آن قصر با خاك سازند راست
90 عبيد اللّه از بيمِ جان آن زمان * سرآورد بر هردو مهتر زمان ( 312 )
سرِ مسلم و هانى نيكخواه * فگندند از قصر بيرون به راه « 3 »
چو شيعى سَرِ هردو مهتر بِديد « 4 » * يكايك گريزان از آنجا رَميد
نماندند كس زِ اهل شيعه به جا * سر خود گرفتند و برداشت پا
كسى دست ننهاد بر تيغِ كين * تو گفتى فروبردشان آن زمين
95 عبيد اللّه آنگه از آن مردمان * گرفتى و كردى تبه در زمان
چنان شد كه شيعى زِ بيم زيان * به گفتن نراندى ز شيعت زبان
رفتن حسين على ( رضعنهما ) از مكّه به كوفه
وز آنرو حسين چون به مكّه درون * چنان نامهها خواندى از حدّ برون
روان گشت با جمله اهل و عيال * بر آهنگ كوفه برافراخت بال
ورا ابن عبّاس « 5 » از آن منع كرد * كه : « خانه مَبر بارى آن نيكمرد
100 كه داند چگونه شود روى كار * مخور با جهانى در اين زينهار »
هامش
( 1 ) ( ب 83 ) . هانى بن عروة المرادى .
( 2 ) ( ب 86 ) . در اصل : نحانس كسان .
( 3 ) ( ب 91 ) . ابن زياد فرمان داد تا پيكر مسلم را بردار كردند و سرش را به دمشق فرستادند و اين نخستين قتيل بنى هاشم است كه پيكرش بردار شده و سرش را به دمشق بردهاند . ( العبر 2 / 35 )
( 4 ) ( ب 92 ) . در اصل : مهتر بدند .
( 5 ) ( ب 99 ) . : عبد اللّه بن عباس . ظاهرا : بارى اى نيكمرد .