160 چهارم بُد عبد اللّه « 1 » نامور * كه فاروق بودى مَر او را پدر ( 309 )
به پنجم بُدش عبد رحمن « 2 » لقب * ز بو بكر صدّيق بودش نسب
معاويّه سختى ابا اين سران * پسنده نمىديد كردن در آن
در آن علّتش با طبيعت گذاشت * زِ روى خِرد اندر آن سرفراشت
چنين گفت : « كار ارچه در اصل بَد * هرآن كو كند بر طريق خِرد
165 از آن چشم نيكى توان داشتن * بدان در جهان سر برافراشتن
وگر يابد از راهِ دانش گذر * در اصل ارچه نيكو بود بَد شمر
ز كار من و مرتضى اندرين * قياس است بر دانشِ دوربين
كه او كارِ دانش رعايت نكرد * ز كار مهى لاجرم برنخورد
يكى آنكه با همگنان رازِ خود * بگفتى كموبيش از نيك و بَد
170 دؤم آنكه انجامِ كارش نگاه * نمىكرد هرگز به بيراه و راه
سئم آنكه از مشورت سربگاشت * به تقليد راى خود امّيد داشت
چهارم كه از بيتمالش درم * ببخشش ندادى به كس بيشوكم
دل مردمان زين سبب زو رَميد * چو من عكس كردم به من آرميد »
وفات معاوية بن ابى سُفيان
ز هجرت چو شد سال شصتم پديد * زمانِ زوال و فنا در رسيد
175 معاويه شد در درون دردمند * بدانست خواهد رسيدش گزند
بفرمود تا پيشِ او شد يزيد * به رسم وصّيت سخن گستريد
به دو گفت : « بَهرت به كار مِهى * جهان كردهام از منازع تهى
ز گردنكشان و سران هيچكس * نماندم كه دارد به بَد دسترس
جهان كردهام همچو يك مهره موم * مخالف نماندم به هرمرزوبوم
180 به نامِ تو بيعت ز اهل جهان * گرفته ز هركس كه بود از مِهان
مگر پنج كس ز آن بپيچيده رُو * نكردم از ايشان در آن جستوجو
هامش
( 1 ) ( ب 160 ) . : عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب .
( 2 ) ( ب 161 ) . : عبد الرحمان بن ابى بكر .