معاويه را كس مخالف دگر * نماند و به خطّش نهادند سر
به بصره پس از مدّتى عامرى « 1 » * نماند و جدا گشت از او سرورى
به جايش زياد ابيه آن زمان * به فرمان مهى يافت بر مردمان
معاويّه خواندش برادر به زاد * پذيرفت كز صخر بودش نژاد
55 چو بصره در آن وقت ايمن نبود * زياد اندر او در سياست فزود
نمىكرد ابقا به كس بر به جان * ز بيمش شدند اهل شهر آنچنان
كه دكّانها شب گشاده به راه * بُدى و نكردى بدان كس نگاه « 2 »
حرب سپاه معاويه با بدره اسدى
از آن پس اميرى كه بُد بدره نام * ز قوم اسد مهترى خويشكام
ز حكم معاويّه پيچيد سر * از او خواستى گشت پرخاشخر
60 سپاهى معاويه ترتيب كرد * كه جويد بديشان ز بدره نبرد
هامش
( 1 ) ( ب 53 ) . در اصل : بس از مدى عامرى . عبد اللّه بن عامر بن كريز .
( 2 ) ( ب 57 - 54 ) . زياد كه او را گاهى به مادرش نسبت دهند و زياد بن سميه گويند و گاهى به پدرى ناشناخته منسوب دارند و زياد بن ابيه خوانند ، فرزند سميه ، كنيز حارث بن كلده ثقفى است . نوشتهاند عُمَر در حكمرانى خود زياد را براى اصلاح كار يمن فرستاد ، چون بازگشت در مجلس وى خطبهاى بسيار نيكو خواند . على ( ع ) و ابو سفيان و عمرو بن عاص در آن مجلس بودند . عَمرو گفت : آفرين بر اين جوان ، اگر از قريش بود ، عرب را اداره مىكرد . ابو سفيان گفت : قريشى است و من مىدانم از كيست . على ( ع ) پرسيد : از كه ؟ گفت : از من . على گفت : ابو سفيان آرام باش . معاويه در خلافت خود به پاى مردى مغيرة بن شعبه ، زياد را نزد خود طلبيد و مجلسى ترتيب داد و به گواهى پيرمردى مىفروش او را برادر خود دانست .
( نهج البلاغه ، ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى ، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى ، تهران : 1370 ، تعليقات ص 527 ) .
زياد نخستين كسى بود كه كار حكومت را قوام داد و شاهى معاويه را استوار كرد و مردم را به اطاعت واداشت و به عقوبت پرداخت و شمشير كشيد و به پندار مؤاخذه كرد و به گمان عقوبت داد . در ايام حكومتش مردم از او سخت بيمناك بودند و از همديگر ايمن شدند ، تا آنجا كه چيزى از مرد يا زنى مىافتاد و كسى متعرض آن نمىشد تا صاحبش بيايد و آن را برگيرد . زن شب در خانه مىخفت و در نمىبست . مردم را چنان راه برد كه كس مانند آن نديده بودند و چنان از او بيم داشتند كه از هيچكس پيش از او نداشته بودند .
( طبرى 7 / 88 - 2787 )