نمىكرد جابر « 1 » سخن زو قبول * و ليك امّ سلمه همال رسول
اگر چند بُد دوستار على * نصيحتگرش شد ز نيكودلى
كه دعوت پذيرفت « 2 » و بيعت بكرد * مدينى برآسود از اين در نبرد
گزين بو هريره در آن جايگاه * نيابت گرفت و سپه شد به راه
1135 سوى مكّه شد بسر « 3 » از آن جايگاه * از او گشت قثّم گريزان به راه
بَر او بسر ارطاة « 4 » شد كامكار * ستد بيعت از مردمِ آن ديار
ابو موسى اشعرى ز آن امير * گريزان گرفتار شد خيره خير
از او بسر « 5 » موجب بپرسيد ، گفت : * « هراسان بُدم از شما در نهفت
زِ بهر حكمّين و آن گفتوگو * كه آرد معاويهام بَد به رو »
1140 به دو بسر « 6 » گفت : « اندر اين ژرفكار * بَر اويَست منّت ترا بىشمار
كه گرنه ز جهل تو بودى چنين * كجا گشتى او در خلافت گزين
چرا بايدت زو هراسان شدن ؟ * از اين كار بايد تنآسان شدن »
ستد بيعت از وى و كَردش رها * به ملك يمن كرد آنگاه را
عبيد اللّه آن جايگه بود سَر * كه عبّاس بودى مَر او را پدر
1145 گريزنده گشت از بَرِ آن سپاه * كسان ورا كرد شامى تباه « 7 »
بر آن مملكت بسر « 8 » شد كامكار * بر او راست شد شاهىِ آن ديار
چو زين آگهى شد بَرِ مرتضى * دو لشكر گزين كرد رزمآزما
به حارث ز پشت قدامه « 9 » سپرد * وَهبّ ابن مسعود ديگر ببرد
به مكّه يكى برد از ايشان سپاه * دگر در مدينه درآمد ز راه
هامش
( 1 ) ( ب 1131 ) . منظور ، « جابر بن عبد اللّه انصارى » ، « امّ سلمه بنت ابى امية » .
( 2 ) ( ب 1133 ) . در اصل : دعوت نكرد .
( 3 ) ( ب 1135 ) . در اصل : شذ بشر . مصراع دوم ، در اصل : كشت قيم .
( 4 ) ( ب 1136 ) . در اصل : بشر ارطاه .
( 5 ) ( ب 1138 ) . در اصل : ازو بشر .
( 6 ) ( ب 1140 ) . در اصل : به دو بشر .
( 7 ) ( ب 1145 ) . بسر ، دو كودك عبيد اللّه بن عباس را سر بريد . نام آن دو كودك عبد الرحمان و قثم بود .
( طبرى 6 / 2676 )
( 8 ) ( ب 1146 ) . در اصل : مملكت بشر .
( 9 ) ( ب 1148 ) . در اصل : ز بست قدامه ، « منظور ، جارية بن قدامه سعدى » . « وهب بن مسعود الخثعمى » .