در او ابن عبّاس شد باز شاه * به فرمان درآورد آن جايگاه
1020 از آن پس على كوفيان را بر اين * نكوهيد بسيار و گفت اينچنين
كه : « هرگاه خواهم مدد از شما * كسالت نماييد « 1 » در كارِ ما
به جاى شما ايزد از روى داد * گروهى ز فرمانبرانم « 2 » دهاد
هميدون به جايم شما را خدا * اميرى دهاد ظالم و تيره را
كه باشيد « 3 » از او در عذّاب و بلا * نيابيد ازو هيچ روى رها »
1025 دعاى على مستجاب اوفتاد * همان روز حجّاج يوسف « 4 » بزاد
امارت زياد بر فارس به حُكم على و حرب او با خوارج
چو تاريخ را سى و نه گشت سال * برافراخت بدخواه در جنگ بال
بُد از خارجيّان اميرى عرب * رباحيه حارث « 5 » مَر او را لقب
در اين حال شد منكرِ مرتضى * همى خواند كافر به دين در ورا
همى گفت : « چون توبه ز آن كارِ بد * نكرد او ، نگردد « 6 » مسلمان به خود
1030 روا نيستم در پىِ او نماز * ابا او شدن بايدم رزمساز »
على گفت : « تا از كتاب خدا * پژوهش نماييم از اين ماجرا
هرآن كس كه گمراه باشد از اين * زِ جانش ستانيم از اين كار كين »
يكى روز حارث بر اين مُهل خواست * چو شب گشت ترتيب ره كرد راست
ز كوفه برون كرد و چندى سران * شدندش در آن كارِ بد ياوران
1035 در آن مملكت فتنه انگيختند * ز قوم على خون همى ريختند « 7 »
على گشت از آن مردمان رزمخواه * زياد ابيهاش امير سپاه
هامش
( 1 ) ( ب 1021 ) . در اصل : كسالت نمايند .
( 2 ) ( ب 1022 ) . در اصل : كروهى ز فرمان بزانم .
( 3 ) ( ب 1024 ) . در اصل : كه باشند .
( 4 ) ( ب 1025 ) . : حجاج بن يوسف الثقفى .
( 5 ) ( ب 1027 ) . در اصل : رباحيه ؟ ؟ ؟ حارث ؟ ؟ ؟ . احتمالا ، حارث رباحى .
( 6 ) ( ب 1029 ) . در اصل : نكرد و نكردذ .
( 7 ) ( ب 1035 ) . در اصل : ز قوم على همى خون را ريختند .