بَر او گرد شد لشكرى بىشمار * به پيكار حيدر برآراست كار
بر آن بود در شهر كوفه سپاه * درآرد ، شود از على رزمخواه
925 على بود بر عزمِ شام آن زمان * به جنگ معاويّه رفتى دمان
زِ كار خوارج چو آگاه گشت * سوى نهروان بُرد لشكر ز دشت
به نزديكِ آن قوم پيغام كرد * كه : « از من چرا جُست بايد نبرد »
بگفتند : « زيرا كه در كارِ دين * دو فاسق بَر اين كار كردى گزين
وز آن كار كافر شدى بىگمان * از آن جنگجو گشتهايم اين زمان »
930 على گفت : « بود آن سخن از شما « 1 » * نبود اختيارى بدان دَر مرا
اگرچه بدان نيست كافر كسى * نبود اندر آن كار جَهدم بسى
به اكراه دادم رضا اندر آن * كه بر من سپه خواست شد بدگمان
اگر مىشماريد آن را گناه * هم از خود شويد اندر آن رزمخواه
چو بود از شما اصل آن ماجرا * زِ من جنگ جوييد اكنون چرا ؟ »
935 بگفتند : « ما نيز آن روزگار * شديم كافران اندر آن خيرهكار
كنون توبه كرديم و پذرفت دين * تو هم از نوى شو مسلمان در اين
و گرنه ز تو جنگجو بىگمان * شويم و سر آريم بر تو زمان »
على گفت : « در كودكى دينپذير * شدم ، دل نكردم از آن هيچ سير
مبادا كز اين كار بر من رقم * توان زد به گيتى ز بيش و ز كم
940 اگر چند تجديد ايمان رواست * ز من خواستن اينچنين بر خطاست
ز پيكار كردن مرا با شُما * چه باك است گرديم رزمآزما »
چو اين پاسخ آمد بدان مردمان * برفتند چندى سپاه آن زمان
سوى خانهها بازگشتند زود * از آن جنگ و آن صلح دورى نمود
دگر نوفل اشجعى « 2 » با سران * على را شدند رام و فرمانبران
945 از آن ششصد افزون [ بُدى ] بر هزار « 3 » * نمودند اصرار بر كارزار
بُد عبد اللّه ابن وهب پيشرو * ببستند پيكار و برخاست غو
على گفت تا لشكرش حلقه كرد * گرفتندشان در ميان در نبرد
هامش
( 1 ) ( ب 930 ) . در اصل : سخن از سما .
( 2 ) ( ب 944 ) . : فروة بن نوفل اشجعى .
( 3 ) ( ب 945 ) . در اصل : از آن ششصد فرون بر هزار .