چو معلوم دارى كه از ظلم زار * تبه گشت عثمان در آن روزگار
معاويّه او راست چون خون و پى * سِزد گر نكويى كنى بَهر وى
بَر اين آيت از حُكمِ پروردگار * كنى كار و او را كنى اختيار
885 كه هركو شود كُشته از ظلم خوار * وليّش بود بعد از او اختيار
كز اين كار گردد مرادت روا * به هرچيز خواهى از آن پيشوا »
نه از بَهر آن گفت عمروش چنين * كه نصب خلافت كند اندر اين
يكى آنكه عزل على اختيار * كُند زين حكايت مر آن خيرهكار
به دو گفت بو موسى : « اى چربگو * به خيره بَر اين راه چندين مَپو
890 ولىّ پور باشد نه قوم و تبار * پسر هست چندى ورا نامدار
معاويّه او را ولىّ چون شود * از اينرو به دو كس چرا بگرود »
به دو عمرو گفتا : « به گفتارِ تو * خلافت بود حقّ فرزند او
به باطل عَليّش گرفته به دست * روا نيستش در خلافت نشست
تو اكنون چه بينى در اين كار را * خلافت سزاوار باشد كِرا ؟ »
895 چنين گفت ك : « آن هردو را اين زمان * كنم خلع نزديكِ اين مردمان
به شورى شود ديگرى اختيار * كه مردم رها گردد از كارزار »
به نزديك مردم نهادند سر * يكى سادهدل ديگرى حيلهگر
ابو موسى اوّل يكى خطبه كرد * به انگشترى كرد تشبيه مرد
كه : « از گردن مرتضى سرورى * فگندم چو ز انگشت انگشترى
900 ورا خلع كردم از اين سختكار * كه گردد كنون ديگرى اختيار »
دوم خطبه برخواند عمرو آن زمان * به انگشتِ [ خود ] كرد « 1 » نسبت همان
كه : « دادم معاويّه را سرورى * چو انگشت را دادن انگشترى
خلافت سپردم به دو در جهان * بدين عزل و نصباند گُوا مردمان »
برآورد ابو موسى افغان از اين * كه : « باهم نگفتيم اوّل چنين »
905 به هم اندر آويختند آن زمان * ز هم برگرفتندشان مردمان
به رنجش ز هم بازگشتند زود * وز اين كار كينه دو رويه فزود ( 296 )
معاويّه را بعد از آن شاميان * خليفه همى خواندند آن زمان
هامش
( 1 ) ( ب 901 ) . در اصل : بانكشت كرد .