معاويه گفتش : « نصيحتگرى * بسازى ، كنى جنگ از اين داورى
ز حرب « 1 » از چه ترسانيم در سخن * ندانى ز حرب آمده است نسلِ من ؟
گذر زين سخن ، خيره رنجى مَبر * نخواهم من از حرب كردن گُذر
735 كه تا كينِ عثمان از اين بدگمان * نخواهم به جنگاورى اين زمان
كه نزديك من قاتلِ او على است * شما را از اين گفته بىحاصلى است
اگرنه بر آن قوم بُد همسخن * چرا پيش اواند آن انجمن
وگر خود نبودش به قتلش رضا * سپارد همه قاتلانش مرا
كز آن نابكاران بخواهم قصاص * وز اين بَد بود همگنان را خلاص
740 از آن پس به كارِ خلافت سخن * به شورى بگوييم بر انجمن
هرآن كو شود اختيار از ميان * به كار خلافت ببندد ميان »
چو اين پاسخ آمد بَرِ مرتضى * بر اين داد دشنام چندى ورا
كه : « او را چه زهره كز اين داورى * ابا من دهد خويش را همسرى
زِ مرگ است بر من بَتر اين گمان * كه يادم ابا او كُنند مردمان »
745 چو ماهِ محرّم گذر كرد زود * به ماه صَفر باز جنگ آزمود
به هرروز ميرى بر آيينِ پيش * ز هم جنگ مىجُست با قومِ خويش
دو ماه اينچنين بودشان كارزار * زِ هم جنگ جُستند هشتاد بار
زِ هردو سپه بىكران كُشته گشت * همى برنگشتند از هم به دشت
اگرچه على را فزون بود دست * به يك رو بيامد به يك ره شكست
750 از آن پس سپه را به يك ره على * به كوشش درآورد از يكدلى ( 293 )
ز شبگير تا شب برآمد زِ كوه * ز هم جنگ جستند هردو گروه
دگر روز چون صبح بَر كرد سَر * سپه بازگشتند پرخاشخر
على همچو غرّنده شيرِ ژيان * درآمد به پيكار با شاميان
تبه كرد چندان از آن مردمان * كه شمشير او يافت خم آن زمان
755 ز خون دستهء تيغ در دست او * بچسبيد و او همچنان رزمجو
به شامى سپه خواست آمد شكن * ز جنگِ على اندر آن انجمن
خروشيد از اين عمرو عاص دلير * به پيكار كوفى درآمد چو شير
هامش
( 1 ) ( ب 733 ) . « حرب » در مصراع دوم اشاره به پدربزرگ معاويه است .