تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
به سوگند از طلحه و از زبير * ملاقات جُست آن يَل شيرگير برفتند و او گفت ك : « اى بخردان * نه ما را بُدى دوستى در ميان ؟ به خويشى و هم دينى و ياورى * كشيديم در عهد پيغمبرى چه پيدا شده‌ست از دو رو در ميان * كه كوشيد بايد چنين در زيان 455 در اسلام گشتن چنين جنگجو * گر ايزد بپرسد از اين گفت‌وگو چه خواهيم دادن جوابِ خدا * كه پاسخ در اين نيست بارى مرا » به دو گفت طلحه : « ز غوغاييان * طلب خونِ عثمان كنيم اين زمان كه دادى دليرى بر آن كارشان * درآوردى اكنون به زنهارشان » على گفت ك : « ز حضرتِ كردگار * كنيم اين زمان در دعا خواستار 460 كه هركو بدان قتل بودش رضا * كند در بلايش خدا مبتلا كه تا خود كه خواهد گرفتار گشت * زِ من وز شما اندر اين طرف دشت » جوابى بَر اين كار طلحه نداشت * بر اين تن زد و سر ز پاسخ بگاشت على با زبير اين‌چنين گفت باز : * « مگر نيست بر يادت اى رزمساز كه بوديم در حضرتِ مصطفى * نبى گفت در كارِ من مَر ترا 465 كه لشكركشى در نبردِ على * خطاكار باشى ز بىحاصلى » زبير از على شد خجل اندر آن * گرفت از نبردش از اين‌رو كران به دو گفت : « اگر اين به يادم بُدى * نه ممكن ز پيكار تو دَم زدى » بَر اين كار سوگند خورد آن زمان * كه با او نگردد به دل بَدگمان « 1 » برِ عايشه ، طلحه شد زين سخن * به دو گفت : « از اين كار اين انجمن 470 هم اكنون گُزينيد دورى ز ما * در اين چاره‌اى كرد بايد ترا » به ابن زبير ، « 2 » عايشه اندر اين * سخن گفت چندى ز مهر و ز كين كه : « آورد ايدر پدرت مر مَرا * كنون مىكند پيش دشمن رها
هامش
( 1 ) ( ب 468 - 464 ) . على گفت : زبير ، ياد دارى آن روز كه با پيمبر ( ص ) در محلهء بنى غنم بر من گذشتى ، پيمبر به من نگريست و به روى من خنده زد ، من نيز به روى وى خنده زدم ، گفتى : پسر ابو طالب از گردنفرازى دست برنمىدارد . پيمبر خدا به تو گفت : على گردنفرازى ندارد . تو به جنگش مىروى و نسبت به او ستمگرى . گفت : اى خدا ، آرى و اگر اين را به ياد داشتم به اين راه نمىآمدم و به خدا هرگز با تو جنگ نمىكنم . ( طبرى 6 / 2427 ) ( 2 ) ( ب 471 ) . : عبد اللّه بن زيبر .