به سوگند از طلحه و از زبير * ملاقات جُست آن يَل شيرگير
برفتند و او گفت ك : « اى بخردان * نه ما را بُدى دوستى در ميان ؟
به خويشى و هم دينى و ياورى * كشيديم در عهد پيغمبرى
چه پيدا شدهست از دو رو در ميان * كه كوشيد بايد چنين در زيان
455 در اسلام گشتن چنين جنگجو * گر ايزد بپرسد از اين گفتوگو
چه خواهيم دادن جوابِ خدا * كه پاسخ در اين نيست بارى مرا »
به دو گفت طلحه : « ز غوغاييان * طلب خونِ عثمان كنيم اين زمان
كه دادى دليرى بر آن كارشان * درآوردى اكنون به زنهارشان »
على گفت ك : « ز حضرتِ كردگار * كنيم اين زمان در دعا خواستار
460 كه هركو بدان قتل بودش رضا * كند در بلايش خدا مبتلا
كه تا خود كه خواهد گرفتار گشت * زِ من وز شما اندر اين طرف دشت »
جوابى بَر اين كار طلحه نداشت * بر اين تن زد و سر ز پاسخ بگاشت
على با زبير اينچنين گفت باز : * « مگر نيست بر يادت اى رزمساز
كه بوديم در حضرتِ مصطفى * نبى گفت در كارِ من مَر ترا
465 كه لشكركشى در نبردِ على * خطاكار باشى ز بىحاصلى »
زبير از على شد خجل اندر آن * گرفت از نبردش از اينرو كران
به دو گفت : « اگر اين به يادم بُدى * نه ممكن ز پيكار تو دَم زدى »
بَر اين كار سوگند خورد آن زمان * كه با او نگردد به دل بَدگمان « 1 »
برِ عايشه ، طلحه شد زين سخن * به دو گفت : « از اين كار اين انجمن
470 هم اكنون گُزينيد دورى ز ما * در اين چارهاى كرد بايد ترا »
به ابن زبير ، « 2 » عايشه اندر اين * سخن گفت چندى ز مهر و ز كين
كه : « آورد ايدر پدرت مر مَرا * كنون مىكند پيش دشمن رها
هامش
( 1 ) ( ب 468 - 464 ) . على گفت : زبير ، ياد دارى آن روز كه با پيمبر ( ص ) در محلهء بنى غنم بر من گذشتى ، پيمبر به من نگريست و به روى من خنده زد ، من نيز به روى وى خنده زدم ، گفتى : پسر ابو طالب از گردنفرازى دست برنمىدارد . پيمبر خدا به تو گفت : على گردنفرازى ندارد . تو به جنگش مىروى و نسبت به او ستمگرى .
گفت : اى خدا ، آرى و اگر اين را به ياد داشتم به اين راه نمىآمدم و به خدا هرگز با تو جنگ نمىكنم .
( طبرى 6 / 2427 )
( 2 ) ( ب 471 ) . : عبد اللّه بن زيبر .