كسى جز على اندر اسلاميان * ندارند اين پايگاه اين زمان
گزين ديگرى چون « 1 » كند كس بَرو * به نزديك او بايد آورد رو »
چو اين نامداران از آن مردمان * گرفتند هواى على آن زمان
خجل گشت و خاموش از اين اشعرى * كسى را نماند اندر آن داورى
410 بشد مالك اشترِ رزمزن * سوى كوشكِ سلطان از آن انجمن
همى رخت بو موسى از وى به در * فگندى ، به بو موسى آمد خبر
برفت و شفاعت بسى كرد مرد * كه كردش رها تا از او نقل كرد
حَسن اندر آن كوشك آمد فرود * برفتند پيشش مهان با درود
فرستادن مرتضى على ، قعقاع را به رسالت به بصره
به شبگير با هفت هزار از سپاه * به پيش على مرتضى شد ز راه
415 على كوفيان را نوازش نمود * نويد اندر آن داد و پايه فزود « 2 »
به قعقاع بن عمرو گفتا على * به بصره رود از سرِ يكدلى
مَگر صلحى آرد پديد از ميان * كز آن كار بَر كس نيايد زيان
به بصره شد و عايشه زو سخن * بپرسيد در كارِ آن انجمن
كه : « بر چيستيد اندر اين گفتوگو * چه خواهيد جُستن از اين جستوجو ؟ »
420 به دو گفت : « از اين صلح جوييم ما * ندانيم تا چيست راى شما ؟ »
به دو گفت : « ما نيز هم صلح از آن * بجوييم با خونِ عثمان همان »
به دو گفت قعقاع : « اين كار راست * نيايد از اينرو كه راى شماست
كه ضدّست با همدگر اين سَخُن * كه بانوى فرخنده افگند بُن
كه در جُستنِ خون عثمان به كار * شود جنگ پيدا نه صلح آشكار
425 كه از هردو رويه بسى خون فتاد * چگونه در آن صُلح باشد ز داد
به دلها درون كينه بنشسته زو « 3 » * اگر خونِ عثمان كنى جُستوجو
رسد آتش فتنه بر آسمان * نباشد بُن اين كار را بىگُمان
هامش
( 1 ) ( ب 407 ) . در اصل : كرين ديكرى حون .
( 2 ) ( ب 415 ) . در اصل : بايه فرود .
( 3 ) ( ب 426 ) . در اصل : بنشسته رو .