كليد در فِتنه در دست تُست * اگر برگشايى و بندى درست
اگر خونِ عثمان بجوييى در اين * درِ فتنه باشى گشوده يقين
430 سزد گر كُنى تركِ اين جنگ و كين * كه گردند ايمن جهانى از اين
ببين كز پىِ خون يك نامدار * چه خونها فتادهست ناكرده كار
چو خواهى كه اين كار آرى به سر * ببين تا فتد چند خونِ دگر
بر آن نيز بايد همى كينه خواست * نيايد مَر اين كار تا حَشر راست »
به دو عايشه گفت : « اگر اينچنين * على راى دارد به صُلح و به كين
435 بر اين است رايم در اين كين همان * نخواهم دگرگونه كردن گمان »
وصول مرتضى على به بصره و مناظرهء با طلحه و زبير
روان گشت قعقاع از پيش او * على را خبر كرد از اين گفتوگو
على گشت از آنجا روان با سپاه * بياورد لشكر به بصره ز راه
به غوغاييان گفت ك : « اين جايگاه * مباشيد و دورى كنيد از سپاه ( 287 )
كه گر ز آنكه صلحى رود در ميان * نيايد به كار « 1 » شما ز آن زيان »
440 شدند دور ايشان و از بصريان * يكى شد برِ طلحه گفتا چنان :
« على هست ايمن ز كارِ نبرد * شبيخون توان در چنين حال كرد
مرا گر دَهى يك هزار از سپاه * هم امشب كنم آن سپه را تباه »
به دو گفت طلحه كه : « اين مردمان * چو مااند يكباره اسلاميان
تبه كردن اسلاميان را چنين * ندادت اجازت رسولِ گزين
445 على يار و عمّزاد و داماد اوست * ز روى شكايت ز ما جنگجوست
سَويل « 2 » شكايت ز چندين هزار * مسلمان چگونه برآرم دمار »
ز قومِ على ديگرى همچنين * از او خواست و زو يافت پاسخ همين
على بَر درِ بصره بُد تا سه روز * نگشت از دو رويه يكى رزمتوز
همى خواستى صلحجو ز آن ديار * شوند آن بزرگان از آن نامدار
450 كسى چون نجنبيدى از جاىِ خويش * به روز چهارم على رفت پيش
هامش
( 1 ) ( ب 439 ) . در اصل : نبايد به كار .
( 2 ) ( ب 446 ) . سويل - برابر . ( ؟ )