چو آن نامه را مرتضى برگشود * بر او غير عنوان نوشته نبود
بدانست گويد معاويه زين * كه در شام بر هيچ چيزى يقين
فرستاده را گفت : « برگو پيام * كه تا چيست پاسخ چگونه است كام ؟ »
از آن پس كزو جُست ، گويا ، امان * على را در اين كار گفتا چنان :
235 « معاويّه گويد نگويى ترا * كه پذرفت تا عزلت آرى مرا ؟
تويى دشمنم ، خونِ عثمان ز تو * همى خواهم و زين نپيچيم رو
بر ايناند يكبارگى شاميان * ببستند بر كينهء تو ميان
بكوشند تا « 1 » جان بود در بدن * كه در كارت آرند از اين كين شكن »
على داد پاسخ كه : « از كردگار * نيم اندر اين داستان شرمسار
240 كه در خونِ عثمان نبودم رضا * نبودم توان دفع كردن قضا »
ولى چون خلاف اندر آن قوم يافت * از آن پس به ترتيب لشكر شتافت
كه پويد به زودى به اقليم شام * به مردى كند آن بروبوم رام
رفتن عايشه و طلحه و زبير از مكّه به بصره
وز آنروى چون طلحه رفت و زبير * به مكّه ز كار على گشته سير
به نزديكىِ عايشه با سران * كه بودند على را مخالف در آن
245 بپيوست و ترغيب او هركسى * به كين خواستن داد هردر بسى
چنين تا كه پذرفت از مردمان * شود از على جنگجو آن زمان
بر آهنگِ بصره از آن جايگاه * برفتند با يك هزار از سپاه
به ديهى رسيد آن سپه حؤب نام « 2 » * شب آن جايگه بُد سپه را مُقام
سگان بانگ مىداشتندى در آن * دژم شد دلِ عايشه ز آن سگان
250 مر آن ديه را نام پرسيد باز * بگفتندش و خواست زو گشت باز
كه گفتا : « شنيدم ز فخرِ بشر * زنى از زنانم كُند يك سفر
هامش
- مُهر زده به دو داد . . . ( طبرى 6 / 2348 )
( 1 ) ( ب 238 ) . در اصل : بكوشيذ تا .
( 2 ) ( ب 248 ) . در اصل : حوف نام . در العبر ، حوأب آمده است .