وز آن بودشان اينچنين آرزو * كه بودند آگاه از اين گفتوگو
170 كه با عايشه چند ميرِ سپاه * به مكّه يكى گشت و شد رزمخواه
همى خواستند اين دلاور سران * شوند و كنند ياوريشان در آن
ز جان على ز اين ستانند كين * شود هريكى پادشاهى از اين
على را نُبد زين سخن آگهى * گُمان برد باشد در اينش بهى
در اين گشت دستور و آن مهتران * به مكّه شدند زو گرفته كران
آغاليدن عمرو عاص ، معاويه « 1 » را بر مرتضى على به جنگ
175 وز آنروى چون عمرو عاص اين خبر * شنيد آنكه شد خونِ عثمان هَدَر
به شام اندرون شد پرانديشه مرد * به پوران سگالش در اين كار كرد
مهين گفت : « چون پيشواى پسر « 2 » * ترا داشت حرمت به هركار در
هرآن كو خليفه شود در جهان * ترا داشتن بايدش همچنان ( 282 )
كه هستى ز نامآورانِ عرب * به نام و به دانش ، به اصل و نسب
180 نباشد گزير از توشان بىگمان * نبايد دژم داشت خاطر از آن »
دگر گفت : « نه اندر اين از على * نيابيم جز كار بىحاصلى
نه ممكن فقاعى گشايد « 3 » از او * كه دنياپرستى نيايد از او
و ليك از معاويّه آب رُخت * فزايد ، شود كار از او فرّخت
كه هستيم همرنگ باهم در اين * معاويه را كرد بايد گزين »
185 پسنديد اين راى عمرو از پسر * به پيش معاويّه بنهاد سر
به دينبر گزين كرد دنيى به كار « 4 » * به پيش معاويّه شد بادْوار
ورا داد تحريض « 5 » كالبتّه كين * ز جانِ على جست بايد در اين
هامش
( 1 ) عنوان . در اصل : عمرو عاص و معاويه .
( 2 ) ( ب 177 ) . ظاهرا مصراع نخست بايستى بدين صورت مىبود : مهين گفت : چون پيشوا ، چون پسر . . .
( 3 ) ( ب 182 ) . فقاعى گشادن - كنايه است از لاف زدن و تفاخر كردن ؛ نازيدن ؛ باليدن . ( لغتنامهء دهخدا )
( 4 ) ( ب 186 ) . در اصل : دنيى نكار .
( 5 ) ( ب 187 ) . در اصل : تحريص . از شواهد مندرج در لغتنامهء دهخدا چنين برمىآيد كه « تحريض دادن » از « تحريص دادن » صورتى موجّه و معمولتر دارد .