210 سپاهى گزين كرد پس بىشمار * كه جويند از اسلاميان كارزار
بياراست كشتى فزون از هزار * به دريا روان شد سپه بادْوار
برآمد يكى باد و آب از هوا * همى از سمك شد به سوى سما
از آن گشت شوريده دريا چنان * كه كشتى همه غرق گشت اندر آن
تنى چند از آن قوم بر تختها * بزارى و خوارى شدند با زِ جا
215 ز قيصر بر اين جست كين آن سپاه * به گرماوه كردند او را تباه
به روم اندرون خاست فتنه چنان * كه كس مىنپرداخت با شاميان
معاويّه ايمن شد از روميان * به جنگ على بست در كين ميان
بلى چونكه ايزد بود كارساز * زِ هرگونه اسبابش آرد فراز
به پيشِ على شد ز كارش خبر * كه گشت آن بدانديش پرخاشخر
پيغام مرتضى على به معاويه و پاسخ آن
220 على خواست معلوم گردد ورا * كه شامى چه دارد بر اين بر هوا
به عزل معاويّه يك نامه « 1 » كرد * سوى شام از آنجا فرستاد مرد
كه بيعت به نامش از آن مردمان * ستاند ز دانش چنان چون توان
فرستادهاش چون بدانجا رسيد * جهانى به حكم « 2 » معاويه ديد
پشيمان شد از آمدن آن زمان * و ليكن نمىديد درمان در آن
225 معاويّه چون نامهء او بخواند * به پاسخ از اين در به افسوس « 3 » راند :
« ترا اين خلافت به گيتى كه داد * كِت از عزلت من توان كرد ياد ؟ »
و ليكن نمىداد او را جواب * ز پيكار مىكرد شامى خطاب
كه ما كينِ عثمان چنان و چنين * بخواهيم جست از على اندر اين
پس از يك مه او را معاويّه باز * فرستاد و رمزى در آن داد ساز
230 به دو نامهاى مُهر كرده سپرد * فرستاده برگشت و نامه ببُرد « 4 » ( 283 )
هامش
( 1 ) ( ب 221 ) . در اصل : يك نام .
( 2 ) ( ب 223 ) . در اصل : جهاتى به حكم .
( 3 ) ( ب 225 ) . افسوس : تمسخر ، طعنه ، كنايه استهزاءآميز .
( 4 ) ( ب 230 ) . معاويه يكى از مردم بنى عبس را كه از تيرهء بنى رواحه بود و قبيصه نام داشت ، پيش خواند و طومارى -