دگر روز آمد مغيره بَرَش * در آن راى گشته خيانتگرش
به دو گفت : « راى شما بهتر است * بَدَل كردن عاملان درخور است »
چو زو ابن عبّاس « 1 » از اين درشنيد * شگفتى نمود و ازو بَررسيد
كه : « با او چرا كردهاى اينچنين ؟ » * چنين پاسخش داد آن دوربين :
110 « هر آن كو نصيحت نداند شنيد * خيانت بَر او كرد بايد پديد »
عزل امراى عثمانى و نصب امراى على
چو نو گشت اسلام را پيشوا * شدش سال هم نو به حكمِ خدا
شمارش به سى و شش آمد پديد * على عزل عمّال پيشين گزيد
به دو ابن عبّاس گفت اينچنين : * « معاويّه « 2 » را كن رها اندر اين
كه در شام او را بلندست كار * سپاهى است در حُكم او بىشمار
115 خِردپيشه مردىست دنياپرست * بر اسلاميانش گشادهست دست
كُند نسبت قتل عثمان به تو * نبادا كه گردد ز تو جنگجو
شود كار بر ما ز دستش دراز * نشايد از اين گشتن آن وقت باز
چو از وى برِ ما شكايتگرى * نيامد كموبيش از كشورى
فرستاد بايد به دو عهد شام « 3 » * عمل دادن اصحاب او را تمام
120 ز هم دورشان كردن از بخردى * كه يكدل نگردند اندر بَدى
چو گردد به فرمانِ تو هرديار * توان ، گر دهى عزلت او را ز كار »
على گفت : « هرگز مبادا كه من * دَهم كاردارى بدان انجمن
چو كردم از ايشان شكايت نخست * كنون چون توان كار از آن قوم جُست
اگرچه ندارى به دانش نظير * در اين كار را « 4 » مىزنى خيره خير
125 در اين از تو دارم توقّع چنان * هرآن چيز من بشنوم از تو آن « 5 »
هامش
( 1 ) ( ب 108 ) . : عبد اللّه بن عباس .
( 2 ) ( ب 113 ) . : معاوية بن أبى سفيان .
( 3 ) ( ب 119 ) . در اصل : عهد سام .
( 4 ) ( ب 124 ) . را - راى .
( 5 ) ( ب 125 ) . در اصل : ار توان .