تقرير خلافت مرتضى على ، كرّم اللّه وجهه
چو عثمان عفّان برفت از جهان * نشستند با هم سراسر مهان
ز كارِ خلافت سخن ساختند * زِ هردر سخنها بپرداختند
65 على گشت نزديكشان اختيار * كه گردد خليفه در آن روزگار
و ليكن ندادى رضا مرتضى * كه اين كار باشد به گيتى ورا
چنين گفت : « بودم هوس پيشتر * كه سودى در اين بود كرده عُمَر
ولى چون در آن اينچنين فتنههاست * بدان ميل كردن ز دانش خطاست
هرآن كس كه دارد هوس اين زمان * ورا كسب آيد « 1 » سرِ مؤمنان »
70 برِ طلحه « 2 » رفتند چندى و او * نپذرفت و بودش همين گفتوگو
گذشت اندر اين پنج روز آن زمان * نيامد امامى پديد از ميان
على با مغيره « 3 » سگالش نمود * مغيره چنين پاسخ او سرود :
« چو مىبيند اين فتنه مردم زِ تو * نشايد ترا شد كنون مُلكجو
كه تا طالبِ خون عثمان پَديد « 4 » * شود بعد از آن زين سخن گستريد »
75 على گفت : « در پيشِ ركن و مقام * خورم سخت سوگندهاى عِظام
كه هرگز ندادم بدان خون رضا « 5 » * نه ز آن كس كه اين كرد دارم روا ( 280 )
ولى قوّتِ منع غوغا مرا * نبود و چنين بود رفته قضا
وگر نيز نيروىِ آنم بُدى * قضاى خدا كى دگرگون شدى »
از آن پس بر او همگنان يكزبان * شدند و بر او كرد الزام از آن
80 ز الزامشان گشت خستو بدان * كه بندد به كارِ خلافت ميان
به مسجد نهادند يكباره رو * كه بيعت كنند آن بزرگان بَرو
نشد طلحه آن جايگاه و زبير * نمىديد حيدر در آن كار خير
هامش
( 1 ) ( ب 69 ) . در اصل : كست آيد .
( 2 ) ( ب 70 ) . : طلحة بن عبيد اللّه .
( 3 ) ( ب 72 ) . : مغيرة بن شعبة الثقفى .
( 4 ) ( ب 74 ) . در اصل : حون عثمان بدند .
( 5 ) ( ب 76 ) . در اصل : جون رضا .