نگردد بر او پادشا هيچ چيز * ز دانش كند نيك و بَد را تميز
40 به تاريك شب راهِ باريكِ خويش * ببيند ، نپويد ز اندازه بيش
اگرچه بر انجم ز بيش و ز كم * نشايد زدن اندر اين فنّ رقم
كه هريك به جاى خود آوردهاند * بدانسان كه بايست خود كردهاند
اگر راه جويى سوىِ كردگار * به نزديك حيدر برآراى كار
كه حيدر چو مهرست با مهر و داد * ز مهرش به دل روىِ كينه مباد
45 على رهنمايم سوى مصطفى * محمّد شفيعم به پيشِ خدا
هرآن كس بر اين راه سازد گذر * على باشد او را بِهين راهبر
نمىگويم از ديگران دور باش * على را در اين كار مأمور باش
كه او را روايات روشنترست * چو او شهرِ علم نبى را دَرست
بجز از درِ شهر در شهر دين * نشايد شدن ، بشنو از من يقين
50 خنك آنكه شد پيروش در جهان * نه چندانكه لعنت سرايد در آن
كه در شيعه بالا عنانش على * ز جان است دشمن ز بىحاصلى
به راهى كه شد پيروش شافعى * بر آن ره كنيمش به دين تابعى
در اين گر كنى ره غلط گر گناه * پديد آيد ، از من كنش بازخواه « 1 »
بَدا آنكه با او كند دشمنى * سوى كار دنيى ز « 2 » آهرمنى
55 هرآن [ كس كه ] بد كرد « 3 » با خانهاش * به خويشى شد از جهل بيگانهاش
ببين تا چه فرمود سيّد در اين * نه در حقّش آمد حديث اينچنين ؟
: « بود دوست او دوستِ پروردگار * همان دشمنش دشمنِ كردگار »
الهى چو ما را از آن روزگار * نگه داشتى و از آن زشتكار
نگهدارمان هم از آن گفتوگو * كه جوييم از كينه آن جستوجو
60 دل ما بر آيين سنّت بدار * مگردانمان از على شرمسار
در اين دور كن پيرو مصطفى * به دنيى درون ره بدين رهنما
كنون شرح احوال آن نامدار * بگويم كه چون بود آن روزگار
هامش
( 1 ) ( ب 53 ) . در اصل : كنش بارخواه .
( 2 ) ( ب 54 ) . در اصل : دينى ز .
( 3 ) ( ب 55 ) . در اصل : هر آنك بذ كرد .