نمىكرد بىراى ايشان قبول * بر اين گشت مردم به كارش عجول
بشد مالكِ اشتر نامور * جبلّه كه بودش ز ايهم « 1 » گهر
85 به الزام بردندشان آن زمان * برفتند از بيمِ تيغ و زبان
« نخواهم » على گفت : « اين كار من * پذيريد « 2 » يك تن از اين انجمن
كه بيعت كنم با وى و در خلاف * نمانم كه كوشد كسى در مصاف »
برآمد فغان از نهادِ همه * كه : « جز تو نشايد شبان و رمه
حقِ خويش يك بار كردى رها * وز آن خاست اين فتنه و ماجرا
90 مكن كاهلى باز در حقّ خويش * ميفگن دگر فتنه اندر قريش »
برآمد بر اين مالك از جاى خويش * به كف دست طلحه درآورد پيش
به دست على بَرزدش دست زود * به بيعت پس آن خلق رغبت نمود
چو بُد دستِ طلحه در آن حال شَل * در آن كار داننده گفتى به دل : « 3 »
« چو دستى شَلش بيعت اوّل نمود * نبيند على اندر اين كار سود »
95 بُدش مدّتِ عمر پنجاه و هشت * كز اين در خليفه بر اسلام گشت
مغيره چنين گفت با مرتضى * كه : « شد واجبم پند دادن ترا
چو در گردنت آمد اين سخت كار * در اين دار عمّال را برقرار
بدانسان كه عثمان عفّان ز پيش * رمنده نمىكرد كس را ز خويش
بَر او چون گرفت آن خلافت قرار * بَدَل كرد هركس كه بُد كاردار
100 تو هم كن در اين كار چندان رها * كه بيعت كنند آن اميران ترا
به نام تو از جمله اهلِ جهان * ستانند بيعت به هرجا مهان
چو گيرد خلافت به نامت قرار * بَدَل كن ، اگر بَد بود ، كاردار »
على گفت : « با جملهء مؤمنان « 4 » * نكوهش نموديم او را بر آن
كه عمّال ظالم رها كرده بود * در آن بازخواهى ز كس كم نمود
105 چگونه ز من عقل دارد روا * كه عمّال ظالم بمانم به جا ؟ ! »
هامش
( 1 ) ( ب 84 ) . در اصل : جبله ؟ ؟ ؟ كه بودش ز ابهم .
( 2 ) ( ب 86 ) . شايد : « پذيرند » .
( 3 ) ( ب 93 ) . منظور « حبيب بن ذؤيب » است . وقتى طلحه بيعت مىكرد ، حبيب بن ذؤيب گفت : بيعت از كسى آغاز شد كه دستش چلاق است . اين كار سر نمىگيرد . ( طبرى 6 / 2329 )
( 4 ) ( ب 103 ) . در اصل : با همه مومنان .