15 اگرچه پس از ديگران شد امير * بزرگيش را خردهاى زين مگير
نه گويند حلوا بود باز پس * پس از جمله ز آن يافت اين دسترس
چهارم « 1 » دَرَج ز آن سبب يافت كار * كه معنى نمايى بود در چهار
به دو دينِ يزدان برافروخت چهر * كه او بود در دين چو بر چرخ مهر
نبى گفت : « اصحاب من سربهسر * بدين در چو بر چرخ انجم شمر
20 زِ هريك كه جويد كسى راهِ راست * نمايند از آنسان كه حكم خداست
ز تشبيه انجم برِ انجمن * كنم رمزِ معنى عيان در سخن
چو تشبيه اصحاب ز انجم بود * به ياران ز سيّاره نسبت رود
ز سيّارگان چارمين از دو سو * بود مِهر و نسبت على راست زو
به دنيا على هست خورشيدِ دين * چو در چارمين پايه آمد يقين ( 279 )
25 دگر چون اسد خواند او را خدا * لقب اينچنين آمدش از سما « 2 »
اسد خانهء مهر شد بىگمان * زِ مهر است نسبت به دو همچنان
تو اى نامور مرد فرخنده كيش * چو جويى ز دين ره به دادارِ خويش
نه آن بِه بود راه روشنترت * كه خيره نگردد به رفتن سرت
رهى كان ز رهزن بود خوفناك * چو در روز پويى از آن نيست باك
30 كز آن بر تو پيدا بود راهِ راست * بود روشنت آنكه جادّه به جاست
وگر ناگهى گُم شود بر تو راه * توان يافت چون كُنى بِه نگاه
كمينگاه رهزن بدانى كدام * به منزل توانى كشيدن زمام
وگر شب به امّيدِ سيّارگان * به راه اوفتى همچو بيچارگان
چو ديگر بر آن ره نكردى گذر * گيا پيش چشمت شود شيرِ نر
35 ز ترسِ بدانديش و خوف ددان * در آن راه پوينده چون بىخودان
اگر پاى از جادّه بيرون نهى * بمانى هميشه در آن گُمرهى
بود سود ، رنجِ تن و درد دل * زيان آنكه باشى ز كرده خجل
كسى را به شب راه رفتن رواست * كه نيكو شناسد رهش بر كجاست
هامش
-چهارم على بود جفت بتول * كه او را به حق مىستايد رسول
كه من شهر علمم عليّم درست * درست اين سخن قول پيغمبرست( 1 ) ( ب 17 ) . در اصل : چارم .
( 2 ) ( ب 25 ) . در اصل : از شما .