كه سيّد چنين گفت : « چون با زنان * كنى مشورت ، كن خلاف اندر آن »
520 عموما نفرمود كز رايشان * به هركار بايد گرفتن كران
معاودت مردم به غوغا بر عثمان
وز آنرو چو مصرى سران راهجو * شدند و سوى مصر كردند رو
غلامى ز عثمان بر آن راه بر * بديدند نهاده سوى مصر سر
به زيرش هيونى كه عثمان بَر او * نشستى و از باد بُردى گرو
پژوهش نمودند از كارِ او * به هم بود بركرده گفتار او
525 نخستين گرفتندش آن مردمان * كه تا چيست فرمان و نامه در آن ( 276 )
يكى مطهره « 1 » داشت خشك آن پسر * از او دوخته نامه آمد به در
بر او كرده عثمان عفّان نشان * نوشته در آن نامه مروان چنان
كه : « عبد اللّه سرح « 2 » و مصرى سران * كه هستيدم آنجا ز فرمانبران
بدانيد « 3 » كان خيرهگو مردمان * كه گشتند مخالف مرا اين زمان
530 نكردند بر من گناهى درست * به يك بار گفتارشان بود سست
برِ همگنان گشت روشن چو ماه * كز اين مىنشيند « 4 » بر ايشان گناه
ز پيشم گريزان شدند از نهيب * نماندم در اين كار روى شكيب
فرستادم اين نامه آن جايگاه * كه چون اين سران اندر آيند ز راه
به نوعى ز هريك ستانيد كين « 5 » * كه بر ما گرفتى نباشد در اين
535 ممانيد ز ايشان يكى را به جا * كه ديگر بخواهد كسى اين هوا »
چو اين نامه خواندند آن مردمان * بگفتند : « چيزى نماند اين زمان
چو فرمان فرستاد عثمان به خون * توان ريختن خون او را كنون
كه واجب شد اكنون بر اين مردمان * سرآوردن او را به زودى زمان »
هامش
( 1 ) ( ب 526 ) . مَطهره - آفتابه ، ابريق ، ظرفى كه بدان وضو گيرند . ( فرهنگ فارسى معين )
( 2 ) ( ب 528 ) . در اصل : عبد اللّه سرخ . : عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح . ( مصراع دوم ) : كه هستندم .
( 3 ) ( ب 529 ) . در اصل : بدانند ؟ ؟ ؟ .
( 4 ) ( ب 531 ) . در اصل : كرين مىنشيند .
( 5 ) ( ب 534 ) . در اصل : ستانند كين .