445 چو بر قول سيّد نبودم گوا * نديدند پذرفتن از من روا
چو اين پيشوايى به من اوفتاد * بدان علم من بُد رسيده ز داد
به دستورى مصطفى با زِ جا * رسانيدم آن هرسه مردود را »
به پنجم گرفت آنكه بر قومِ خويش * عطا كرد عثمان ز اندازه بيش
كه شد دستگاه تمامت « 1 » فراخ * وز آن ساختند باغ و ايوان و كاخ
450 چنين گفت : « چون كردگار جهان * مرا داده است نعمتى بىكران
ز گاهِ جوانى صلت با رحم « 2 » * هميشه نگه داشتم بيشوكم
كنون چونكه پيريم آمد پديد * از آن چون توانم جدايى گزيد
و ليكن به يزدان كه از بيت مال * نبخشيدهام هيچ در هيچ حال
به يكبارگى دادم از مالِ خويش * اگر بود بيگانه گر بود خويش »
455 ششم آنكه چون كرد جمع كلام * دگر نسخهها سوخت عثمان تمام
نكرد اندر آن كار ارجش نگاه * چنان خوار كرد او كلام آله
چنين گفت : « چون مختلف شد كلام * بر اين كرد اجماع مردم تمام
دگرها شدم كرد واجب تباه * كه نبود دگر در كلام اشتباه
چو ناچيز بايست كردن يقين * چه جرم است از سوختن اندر اين »
460 به هفتم ابو بكر از مصطفى * به منبر ز عزّت فروجُست جا
عُمر همچنين زو فروتر كشيد * به جاى نبى جاىِ عثمان گزيد
چنين گفت ك : « ين رسم اگر برقرار * به جا ماندمى تا نه بَس روزگار
خطيبان به چاه اندرون خطبهخوان * شدندى و بىبهره ز آن مردمان »
به هشتم كه حجّاب و نايب به كار * فرو داشت و در كار شد تنگبار « 3 »
465 ز آيين اسلاميان سركشيد * رسوم شهان را به دين برگزيد
چنين گفت : « چون مملكت شد دراز * ز دشمن ندانست كس دوست باز
در اين كار كردم ز دشمن حذر * كه كُشته نگردم بسانِ عُمَر
ندانسته كس را برِ خويش راه * ندادن ، نباشد به كس بر گناه »
هامش
( 1 ) ( ب 449 ) . « تمامت » آيا به معنى « همگى آنان » است ؟ .
( 2 ) ( ب 451 ) . در اصل : صلت بارجم ؟ ؟ ؟ .
( 3 ) ( ب 464 ) . در اصل : تنك تار . تنگبار - شخصى كه همه كس را پيش خود راه ندهد و مردم به دشوارى بار يابند .
( فرهنگ رشيدى )