نهم آنكه اندر بقيع از گيا * به خوردن نمىماندى خلق را
470 چنين گفت : « هر چيز كان ملك كس * نباشد ، خدا راست آن چيز بس
به سوى ستوران كه از بيت مال * بُدندى نگه داشتم آن منال ( 275 )
نكردم در اين كار صرفه رها * كز آن شرمسارى بَرم از خدا »
دَهُم آنكه مُهر رسول آله * زِ بازى درافگند خيره به چاه
چنين گفت : « بىاختيارم ز كف * درافتاد و گشت اندر آن چَه تلف
475 و گرنه كسى دولتى آنچنان * چگونه دهد از كف اندر جهان »
چو هرچيز گفتندى آن مردمان * جوابى نكو گفتيش در زمان
نگشتى سخن بار بَر وى « 1 » در اين * پس آنگاه گفتند ايشان چنين
كه : « يا عزلتِ عاملانت بكُن * و يا خويش را خلع كن بىسَخُن
كه با ظلمِ آن عاملان سازگار * نخواهيم بودن در اين روزگار
480 و گرنه ز جانت ستانيم كين * نخواهيم كردن تحمّل در اين »
چو پاسخ چنين بود عثمان به شب * برفت از على كرد يارى طلب
كه آن مردمان را دهد دلخوشى * نماند « 2 » كه سازد كسى سركشى
فرستد سوى كشورِ خويش باز * كه فتنه نگردد به خيره دراز
على گفت : « ناجسته مقصودشان * چگونه روند اين همه سركشان ؟ »
485 به دو گفت : « هر چيز گويى چنان * كنم اندر اين مصلحت آن زمان »
على دلخوشى دادشان بىشمار * كه عمّال را بازخواند ز كار
نصيحت كند باز آرد به راه * نماند كه سازند كارِ تباه
وگر زين نكردند ، عزلت ز كار * دهد ، عهد و سوگند كرد استوار
فرستادشان سوى مأواى خويش * رهِ شهر خود هريك آورد پيش
490 چنين گفت مروان « 3 » به عثمان : « كنون * كه آزاد كردت على ز اين به خون
از اينگونه گويند مردم همى * شكستى بود بر تو هردم همى
در اين چارهاى نيك دانم ترا * كه ناموس ماند به كارت به جا
كه خطبه كند اندر اين آنچنان * كه بودند بر باطل آن مردمان
هامش
( 1 ) ( ب 477 ) . در اصل : باز به روى .
( 2 ) ( ب 482 ) . نماند - نگذارد .
( 3 ) ( ب 490 ) . : مروان بن حكم .