تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
نهم آن‌كه اندر بقيع از گيا * به خوردن نمىماندى خلق را 470 چنين گفت : « هر چيز كان ملك كس * نباشد ، خدا راست آن چيز بس به سوى ستوران كه از بيت مال * بُدندى نگه داشتم آن منال ( 275 ) نكردم در اين كار صرفه رها * كز آن شرمسارى بَرم از خدا » دَهُم آن‌كه مُهر رسول آله * زِ بازى درافگند خيره به چاه چنين گفت : « بىاختيارم ز كف * درافتاد و گشت اندر آن چَه تلف 475 و گرنه كسى دولتى آن‌چنان * چگونه دهد از كف اندر جهان » چو هرچيز گفتندى آن مردمان * جوابى نكو گفتيش در زمان نگشتى سخن بار بَر وى « 1 » در اين * پس آنگاه گفتند ايشان چنين كه : « يا عزلتِ عاملانت بكُن * و يا خويش را خلع كن بىسَخُن كه با ظلمِ آن عاملان سازگار * نخواهيم بودن در اين روزگار 480 و گرنه ز جانت ستانيم كين * نخواهيم كردن تحمّل در اين » چو پاسخ چنين بود عثمان به شب * برفت از على كرد يارى طلب كه آن مردمان را دهد دلخوشى * نماند « 2 » كه سازد كسى سركشى فرستد سوى كشورِ خويش باز * كه فتنه نگردد به خيره دراز على گفت : « ناجسته مقصودشان * چگونه روند اين همه سركشان ؟ » 485 به دو گفت : « هر چيز گويى چنان * كنم اندر اين مصلحت آن زمان » على دلخوشى دادشان بىشمار * كه عمّال را بازخواند ز كار نصيحت كند باز آرد به راه * نماند كه سازند كارِ تباه وگر زين نكردند ، عزلت ز كار * دهد ، عهد و سوگند كرد استوار فرستادشان سوى مأواى خويش * رهِ شهر خود هريك آورد پيش 490 چنين گفت مروان « 3 » به عثمان : « كنون * كه آزاد كردت على ز اين به خون از اين‌گونه گويند مردم همى * شكستى بود بر تو هردم همى در اين چاره‌اى نيك دانم ترا * كه ناموس ماند به كارت به جا كه خطبه كند اندر اين آن‌چنان * كه بودند بر باطل آن مردمان
هامش
( 1 ) ( ب 477 ) . در اصل : باز به روى . ( 2 ) ( ب 482 ) . نماند - نگذارد . ( 3 ) ( ب 490 ) . : مروان بن حكم .
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 203 | حمد الله مستوفى قزوينى / پروين باقرى اهرنجانى