تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
ز طاقت شدند اين مهان جمله طاق * بكردند با يكدگر اتّفاق كه آيند بيرون بَر او زين سبب * در اين كار جويند شور و شغب 400 بَر اين‌سان شدند گِرد از اين مردمان * به سوى مدينه شدند آن زمان شمارِ مخالف در اين روزگار * در آن حال بُد چارباره هزار چو سوىِ مدينه شدند آن سران * مدينى بياراست جنگ اندر آن كه بودى گُمانشان كه از گَرد راه * شدن خواهد آن قوم پيكارخواه مخالف چنين گفت ك : « ز بَهر رزم * به شهر مدينه نكرديم عزم 405 ز عمّالِ ظالم شكايتگريم * كه از دست ايشان به زحمت دريم اگر ز آن‌كه عثمان دهد دادِ ما * نباشد ز پيكار و كين يادِ ما » چو پاسخ چنين بود شهرى به جنگ * نكوشيد و كردند در كين درنگ وز آن شهر از اين كار چندى سران * شدند ياورانِ بزرگان در آن محمّد كه بو بكر بودش پدر * چو عمّارِ بن ياسر نامور 410 چو عدّى بن حاتم و ديگران * كه از شيعه خواندندشان آن زمان به عثمان بر از بهر كارِ جهان * گرفتند گرفت آن گزيده مهان نخست آن‌كه شيخين و سيّد نماز * به حجّ در همه قصر دادند ساز تمام اندر او كرد عثمان نماز * از ايشان در اين كرده باشد جواز چنين داد پاسخ كه : « ايشان درو * بُدند چون مسافر چنين بود رو 415 در آنجا مرا هست مُلك و عِقار * به حكم مقيمى توان كرد كار دگر آن‌كه چون كارِ دين شد بزرگ * درآمد در اسلام تازيك و ترك بود حجّت اقوال و افعالِ من * نشايستم از قصر راندن سخن ( 274 ) كه مردم ندانستى اسبابِ آن * گزاردى از اين پس نماز آن‌چنان دوم آن‌كه شيخين و فخرِ بشر * به اعزاز كردى به تو در نظر 420 ز بهرِ خلافى كه آن نامدار * همى با معاويه كرد آشكار كه او بيت مال خدا خواندى * ز اسلامِ بو ذر سخن راندى به دو گفتى اين نام از آنش نِهى * كه بر كام خويشش به مردم دهى جواب خدا گفت بايد ترا * خدا سهل گفته است حقِ خدا غلط مىكنى مؤمنان راست آن * خدا شد منزّه از آن بىگمان 425 حسابش كنون داد بايد ترا * وز اين خاستشان در ميان ماجرا