ز طاقت شدند اين مهان جمله طاق * بكردند با يكدگر اتّفاق
كه آيند بيرون بَر او زين سبب * در اين كار جويند شور و شغب
400 بَر اينسان شدند گِرد از اين مردمان * به سوى مدينه شدند آن زمان
شمارِ مخالف در اين روزگار * در آن حال بُد چارباره هزار
چو سوىِ مدينه شدند آن سران * مدينى بياراست جنگ اندر آن
كه بودى گُمانشان كه از گَرد راه * شدن خواهد آن قوم پيكارخواه
مخالف چنين گفت ك : « ز بَهر رزم * به شهر مدينه نكرديم عزم
405 ز عمّالِ ظالم شكايتگريم * كه از دست ايشان به زحمت دريم
اگر ز آنكه عثمان دهد دادِ ما * نباشد ز پيكار و كين يادِ ما »
چو پاسخ چنين بود شهرى به جنگ * نكوشيد و كردند در كين درنگ
وز آن شهر از اين كار چندى سران * شدند ياورانِ بزرگان در آن
محمّد كه بو بكر بودش پدر * چو عمّارِ بن ياسر نامور
410 چو عدّى بن حاتم و ديگران * كه از شيعه خواندندشان آن زمان
به عثمان بر از بهر كارِ جهان * گرفتند گرفت آن گزيده مهان
نخست آنكه شيخين و سيّد نماز * به حجّ در همه قصر دادند ساز
تمام اندر او كرد عثمان نماز * از ايشان در اين كرده باشد جواز
چنين داد پاسخ كه : « ايشان درو * بُدند چون مسافر چنين بود رو
415 در آنجا مرا هست مُلك و عِقار * به حكم مقيمى توان كرد كار
دگر آنكه چون كارِ دين شد بزرگ * درآمد در اسلام تازيك و ترك
بود حجّت اقوال و افعالِ من * نشايستم از قصر راندن سخن ( 274 )
كه مردم ندانستى اسبابِ آن * گزاردى از اين پس نماز آنچنان
دوم آنكه شيخين و فخرِ بشر * به اعزاز كردى به تو در نظر
420 ز بهرِ خلافى كه آن نامدار * همى با معاويه كرد آشكار
كه او بيت مال خدا خواندى * ز اسلامِ بو ذر سخن راندى
به دو گفتى اين نام از آنش نِهى * كه بر كام خويشش به مردم دهى
جواب خدا گفت بايد ترا * خدا سهل گفته است حقِ خدا
غلط مىكنى مؤمنان راست آن * خدا شد منزّه از آن بىگمان
425 حسابش كنون داد بايد ترا * وز اين خاستشان در ميان ماجرا
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 200
مساهمون: حمد الله مستوفى قزوينى
ص٢٠٠