كه شاهىِ ما را به ما دست باز * بدارند و باشيم « 1 » در كام و ناز »
نپذرفت از ايشان سخن پيشوا * گرفتند از او مهتران مال را
به فرغانه شد شاه با ويژگان * در او ماند تا هشت سال « 2 » آنچنان
وز اينروى احنف ، خراسان ديار * به دست آوريد اندر اين كارزار
1930 گروهى پذيرفت اسلام از او * گروهى به جزيه شدند صلحجو
غنيمت كه آمد به دست از نبرد * بر آيين بر اسلاميان بخش كرد
وز آن خمس با فتحنامه به راه * به عُمّر فرستاد از آن جايگاه
قتل دزدان كُرد و شُول به فارس
ز هجرت چو در بيست و سه رفت سال * بدانديش در پارس بفراخت بال
گروهى در آن كشور از شول و كُرد * به دزدى هرآن چيز مىيافت بُرد
1935 خبر رفت از اين كار پيشِ عُمر * گُزين كرد يك لشكر نامور
سلمه كه از قيس « 3 » بودش گُهر * امير سپه شد بر آن قوم بر
فرستادشان سوى آن مردمان * كز آن كارِ بَد بازدارندشان
چنين گفت ك : « اندر نصيحت سَخُن * نخست افگنيد « 4 » اندر اين كار بُن
اگر برنگردند از آن زشتكار * برآريد از آن پس از ايشان دمار »
1940 سوى فارس رفتند اسلاميان * ز گفتن نديدند سود آن زمان
از ايشان شدند رزمخواه اين سپاه * دو بهره ز دزدان فزون شد تباه
دگر خواستند ز آن سپه زينهار * گزيدند دورى از آن زشتكار
غنيمت از ايشان فزون از شمار * ببردند اين لشكر كامكار
ببخشيد بر لشكر و خمس آن * ببُردند پيش عُمر آن زمان
1945 يكى دُرج گوهر بُد اندر ميان * نبودند در بخش آورده آن
ز آرنده عمّر برنجيد از آن * فرستاد بازش هم اندر زمان
هامش
( 1 ) ( ب 1926 ) . در اصل : ندارند و باشيم .
( 2 ) ( ب 1928 ) . در اصل : هست سال .
( 3 ) ( ب 1936 ) . : سلمة بن قيس الاشجعى .
( 4 ) ( ب 1938 و 1939 ) . در اصل : « افكنند . . . » و « برآرند » .