بر اينگونه كردند و قومِ عجم * بدان جشنگاه آمدند بيشوكم
1830 بر ايشان عرب تاختن بُرد زود * بسى را بكُشت و بسى را ربود
از آن دخترِ مير قلعه اسير * بُد اندر كفِ لشكر شهرگير
چو بودش جمالى به غايت نكو * پرانديشه از ننگ شد بابِ او
كه بر وى جلافت « 1 » رود زين سپاه * وز آن او شود در جهان روسياه
ز دانش در آن حيلتى ساخت مرد * كه خود را رهايى از آن ننگ كرد
1835 به مير سپه كس فرستاد و گفت : * « ندانم نهانِ شما در نهفت
اگر دخترم را كنى زن كنون * كه گردد به كارت مرا رهنمون
سپارم به تو قلعه و دينپذير * شويم و نگوييم از داروگير »
بدين آرزو كرد زن مهترش * فرستاد پاسخ به قلعه بَرش
كه : « در كار دينت بهانه نماند * كنون بايدت نامهء دين بخواند »
1840 فرستاد پاسخ به دو كوتوال * كه : « بود آن پيامم ز بيم نكال
كه بر دخترم ننگى آيد « 2 » پديد * كنون چونكه ميرش به جفتى گزيد
بود بر سرت نيك و بَد نام او * تو خواهى بدى ساز و خواهى نِكو »
چو پاسخ چنين آمد از كوتوال * عرب كرد سختى به كار جدال
ره قلعه بستند بر همگنان * به تنگى رسيد اندر او بدگمان
1845 به جزيه شدند اهل فين « 3 » صلحخواه * پذيرفت آن صلح امير سپاه
ولايات كاشان سراسر از اين * درآمد به فرمانِ اين پاكدين
فتوح ولايات اصفهان و يزد
سپه رفت از آنجا سوى اصفهان * بپيوست با آن دلاور مهان
چو آمد سوى اصفهان اين خبر * كه اسلاميانند پرخاشخر
درو بود ميرى لقب دوسيار * سپاهى به پيشش فزون از شمار « 4 »
هامش
( 1 ) ( ب 1833 ) . در اصل : خلافت .
( 2 ) ( ب 1841 ) . در اصل : نيكى آيد .
( 3 ) ( ب 1845 ) . در اصل : اهل ؟ ؟ ؟ فن .
( 4 ) ( ب 1849 ) . اين نام در طبرى 5 / 1963 و العبر 1 / 544 ، استندار و در پانويس العبر ، اسبيدان آمده است .