و گرنه به مردى بر آن مردمان * نشايد ظفر يافتن بىگُمان
1790 سپاهى دلاور به من گر دَهى * ز دشمن كنم كشور رى تهى »
نعيم « 1 » اين پسنديد و چندى سپاه * به دو داد و منذر اميرش به راه
به فرمان عمّ ، منذر نامدار * به تدبيرِ بيژن برآراست كار
نگه داشت فرصت به جنگ آن سپاه * سياوش چو از شهر آمد به راه
كه گردد ز اسلاميان جنگجو * سوى شهر كردند آن قوم رو
1795 فتادند در شهر رى آن سپاه * بُدى قتل و غارت به هرجايگاه
سپاه سياوخش را شد خبر * ز رَه سوى خانه نهادند سر
نعيم از پس و منذر از پيش تيغ * نمىداشت در جنگ ز ايشان دريغ
سياوخش و هركو بُدى نامور * در آن جنگ كُشته شدند سربهسر
از اين مُلك رى گشت فرمانپذير * در او گشت بيژن به فرمان امير
فتوح ولايات قومس « 2 » و مازندران
1800 نعيم آنگهى لشكرى بىكران * فرستاد از آنجا به مازندران
سويد ابن مقرن سپهدارشان * به مردى و دانش نگهدارشان
به خوار و به سمنان و قومس سپاه « 3 » * نمودند مردى در آوردگاه
به جنگ آن ولايات كردند رام * درآمد به فرمان ايشان تمام
سرافراز مردانشه و ديگران * كه بودند والى به مازندران
1805 ز گرگان سپهدار آن رزّبان « 4 » * صفهبد ز مُلك طبر همچنان
از او صلح جستند و پيمان نهاد * كه جزيه سپارند او را ز داد
وگر ياورى نيز خواهند مرد * فرستند از بهرِ كار نبرد ( 260 )
وگر كس كند ميّل اين پاكدين * ندارد كسى باز او را از اين
هميدون كسى را از آن بوموبر * به الزام نارند به اسلام در
هامش
( 1 ) ( ب 1791 ) . : نعيم بن مقرن ، منذر بن عمرو ( برادرزادهء نعيم بن مقرن ) .
( 2 ) عنوان . ولايات قومش .
( 3 ) ( ب 1802 ) . در اصل : و قومش سباه .
( 4 ) ( ب 1805 ) . در اصل : آن مرزبان ، « منظور ، رزبان صول » .