شد عمّار ياسر گزين « 1 » ز اتّفاق * كه آيد به ميرى به ملكِ عراق
چو و الا نبودش به گوهر نَسب * اميرى دگر خواستندى عرب
كه رفتن به زير لوايش توان * بر ايشان شكستى نباشد از آن
عُمر گفت زهد و ورع پايگاه * فزايد ، در اسلام ، نز مال « 2 » و جاه
1730 كسى نيست چون او در آن پايگاه * سزايست در مهترى بر سپاه
زمين عراق آنگهى وقف كرد * بر اسلاميان آن سرافراز مرد
خراجى بر آن مملكت برنهاد * كه راتب شمارند اكنون به داد
جريبى زمين را ز نخل و ز باغ * بُدى ده درم پنج بودى به راغ
چهل نخل بودى جريبى همان * به جزيه سه بهره شدند مردمان
1735 توانگر چل و هشت دادى درم * ميانه از آن نيمهاى بيشوكم
ده و دو ز درويش مردم ستد * مقرّر چنين شد ز روى خرد
كه از سال تا سال يك بار مال * دهند و نگردند از آن پايمال
روان كردن عمر خطّاب ، رضى اللّه عنه ، آب رود نيل را
همين سال در نيل آب روان * ستاد و نبودش به رفتن توان
از اين عمرو بن عاص پيش عُمر * فرستاد و گفتش : « از اين پيشتر
1740 در اين رود چون آب گشتى چنين * درو دخترى همچو درّ ثمين
فگندندى و آب گشتى روان * كنون چيست فرمانِ شاه گوان »
عُمر بر سفالى نوشت اينچنين * كه : « اى نيلِ گشته روان بر زمين
گر از قدرت خود روانيت بود * چنين هم كه هستى ببايد غنود
ور از حكم يزدان بُدى رهنورد * روان شو دگر گِرد اين در مَگرد »
1745 بفرمود : « كين را درافگن در آب » * فگند و روان آب شد در شتاب
نيستاد ديگر از آن وقت باز * به حكم خدا حاكمِ كارساز
اگر چند از عقل دور است اين * ز عقل است بيرون بسى كار دين
هامش
( 1 ) ( ب 1726 ) . در اصل : سد عمار ؟ ؟ ؟ ياسر كرين .
( 2 ) ( ب 1729 ) . در اصل : اسلام نيز مال .