ز اسلام قعقاع بن عمرو گُرد * ز مردى همى در عقب ره سپرد
رسيدند در تنگنايى به راه * كه بار عَسل بود آن جايگاه
سپهبد نمىيافت ز آن جاى راه * ورا كرد قعقاع جنگى تباه
1695 ز اسلاميان عمرو معدى كرب * دگر چند مهتر گُزينِ عرب
شهيدان شدند اندر آوردگاه * هميدون بسى ز آن دلاور سپاه
در اين جنگ چندان غنيمت سپاه * بُبردند از آن دشت آوردگاه
كه هرمرد را بهره بُد ده هزار * ز نقدينه اندر صفِ كارزار
همه مرز كردان از اين جنگ و كين * درآمد به فرمانِ اين پاكدين « 1 »
1700 چو آمد بَرِ يزدگرد اين خبر * ز رى كرد سوى خراسان گذر
از آن پس از آتشكده مهترى * كز آتشپرستان بُدى سرورى
بيامد چنين گفت با مؤمنان : * « چو بخشيد با قوم خويشم امان
يكى هديه آرم گرانمايه پيش * كه دارم امانت من از شاهِ خويش »
امان يافت زين كار با قومِ خويش * يكى دُرج پُرگوهر آورد پيش « 2 »
1705 كه خيره همى كرد بيننده را * ندانست كس قيمتش جز خدا
چنين گفت مهتر : « چو بىسعىِ ما * فرستاد اين درج گوهر خدا
فرستاد بايد به پيش عُمَر * ابا خُمس اين خواسته سربهسر »
ببردند و عُمّر در اينشان « 4 » ستود * چو دل راستىشان « 3 » در اين پايه بود
هامش
- گريخت . نعيم بن مقرن به دنبال او رفت و قعقاع را از پيش فرستاد و به تپه همدان رسيده بود كه او را بگرفت .
تپه پُر از استر و خر بود كه عسل بار داشت و چهارپايان مانع فرار وى شد كه اجل رسيده بود . قعقاع از پس مقاومت او را بر تپه بكشت و مسلمانان گفتند : « خدا سپاهيانى از عسل دارد » . و عسلها را با ديگر بارها كه همراه آن بود به راه انداختند و به اردوگاه بردند ، از اينرو ، تپه ، تپه عسل نام گرفت . ( طبرى 5 / 4 - 1953 )
( 1 ) ( ب 1699 ) . در اصل : هرمزد را . در تقسيم غنايم نهاوند ، به هرسوار شش هزار درهم و به هرپياده دو هزار درهم رسيد .
( 2 ) ( ب 4 - 1701 ) . هربذ متولى آتشكده بيامد و امان خواست . او را پيش حذيفه بردند و گفت : مرا امان مىدهى كه آنچه را مىدانم با تو بگويم ؟ گفت : آرى . گفت : نخير جان ذخيرهاى را كه از آن خسرو پيش من نهاده و من آن را پيش تو ميآرم به شرط آنكه مرا و هركه را خواهم امان دهى . حذيفه پذيرفت و او ذخيره خسرو را كه جواهرات بود بياورد . ( طبرى 5 / 1954 )
( 3 ) ( ب 1708 ) . دلراستى - راستدلى ، پاكدلى ، صفا .
( 4 ) ( ب 1708 ) . در اصل : عمر درينسان .