بفرمود تا پيش او آن سپاه * شود گِرد و پويد به آوردگاه
سپه رفت و صد بار و پنجه هزار * ز ايران به نزديكِ آن نامدار
چو آمد به اسلاميان زين خبر * نمودند كار عجم با عُمَر
كه : « هرگز سپاهى چنان رزمزن * نيامد از ايشان بدين انجمن
1650 گر آن لشكر آيد بدين بوموبر * عراقين دگر ره عجم را شمر
نداريم پاياب آن مردمان * ببين تا چه چاره كنى اين زمان »
سگالش عُمر كرد با مؤمنان * كه چاره مر اين كار را چون توان
سرافراز عثمان و چندى سپاه * بگفتند : « بايد شدت رزمخواه
سپه بُرد از ايدر به مُلك عراق * در او كرد با مؤمنان اتّفاق
1655 فرستاد بر جنگ دشمن سپاه * كه اين مملكت راست آن قلبگاه ( 257 )
ز هَر سو كه دشمن شود جنگجو * به زودى توان شد به پيكار او »
على اين سگالش پسنده نكرد * چنين گفت آن شيرِ روز نبرد :
« نباشد روا ، گشت از اينجا جدا * در اين مُلك خفته رسولِ خدا
عرب در حوالىّ ما بىكران * كه دين دارد از بيمِ تيغ اين زمان
1660 به غيبت مبادا خرابى كنند * وز اين كار ناموس دين بشكنند
نباشد تداركپذير آن زمان * كه گردد عرب آنچنان بدگمان
زِ شام و يمن بازخواندن سپاه * نباشد ز بهرِ عرب داد و راه
ولى لشكر بصره و خوزيان * در آن مُلك درخور نيند اين زمان
دو بهره از ايشان به مُلك عجم * بگو تا رود با اميرى به هم
1665 كه داند بَد و نيك آوردگاه * تواند شدن ز آن سپه رزمخواه »
دورا « 1 » شد عُمر اندر اين گفتوگو * ز عبّاس كرد اندر اين جُستوجو
پسنديد عبّاس راى على * كه بود اين سخن مايهء يكدلى
عُمر نيز بر راى او كرد كار * فرستاد لشكر سوى كارزار
به نعمان مقرن سپرد آن سپاه * به خوبى فرستادشان سوى راه
1670 اميران كه بودند نامى به جنگ * فرستادشان با سپه بىدرنگ
نخستين طليحهء اسّدى « 2 » نژاد * چو قعقاع بن عمرو جنگى و راد
هامش
( 1 ) ( ب 1666 ) . دورا - دودل ، متردّد .
( 2 ) ( ب 1671 ) . در اصل : طليحه اسدى . « طليحة بن خويلد الاسدى » .