ك : « الهى اگر مفترى بُد عدو * سزد گر بخواهى تو كينم ازو « 1 »
1615 ازو چشم بستان زبان كُن رها * كه گردد مُقر اندر اين ماجرا
درآورش پس بىشهادت به تيغ * كه باشد شهادت به بَدگو دريغ »
بسى برنيامد كه آن هرسه كور * شدند و مُقرّ اندر اين كين و شور
از آن پس تبه شد به دست عدو * بيفزود از اين سعد را آبرو « 2 »
عُمر را چنين گفت سعد آن زمان : * « چرا بُردى از بَد به من بر گُمان
1620 نه اوّل كسى من بُدم آنكه خون * ز كافر بريختم به جنگ اندرون ؟
نه از دست دشمن رسولِ خدا * به يارىّ من در احُد شد رها ؟
فدا بهرِ من كرد مام و پدر * نداد اينچنين پايه كس را دگر
نه مُلك عجم شد به نيروى من * ز دولت به فرمانِ اين انجمن ؟
نه سيّد مرا خواندى خالِ راد * كه با مادر او شدم همنژاد ؟
1625 چرا با چنين پايگاه از عُدو * شدت بهر من باور « 3 » اين گفتوگو ؟ »
عُمر گفت ك : « اينها همه هست راست * و ليكن مرا هم پژوهش رواست
چو در گردنم آمدهست كارِ خلق « 4 » * نشايد رها كرد تيمار خلق
تو از من در اين كار پوزش پذير * كه من زاين ندارم به گيتى گزير »
هامش
( 1 ) ( ب 1614 ) . در اصل : اكر مقترى . مصراع دوم : در اصل : كر نحواهى بو كنيم ارو .
( 2 ) ( ب 1618 - 1610 ) . پس محمد بن مسلمه ، سعد را به مسجدهاى كوفه مىبرد . پرسش دربارهء وى نهانى نبود كه در آن روزگار نهانى پرسش نمىكردند . در هرمسجد از كسان دربارهء سعد مىپرسيد كه مىگفتند : « جز نيكى از او نمىدانيم و به جاى او ديگرى را نمىخواهيم ، دربارهء او ناروا نمىگوييم و بر ضد او كمك نمىكنيم » مگر همدستان جراح بن سنان و ياران وى كه خاموش بودند ، بد نمىگفتند كه نمىشد گفت ، امّا ستايش نيز نمىكردند . و چون به نزد مردم بنى عبس رسيدند ، محمد گفت : ( هركه حقى مىداند به خدا قسمش مىدهم كه بگويد ) . اسامة بن قتاده گفت : ( خدا را ، اكنون كه ما را قسم دادى ، او تقسيم به مساوات نمىكند و با رعيّت عدالت نمىكند . ) سعد گفت : خدايا اگر اين سخن را به دروغ و ريا مىگويد ، ديدهاش را كور كن و عيالش را بيفزاى و او را به فتنههاى گمراهىآور دچار كن . پس از آن چشم اسامه نابينا شد و ده دختر دور او را گرفت . آنگاه سعد دربارهء كسانى ديگر نفرين كرد . . . جراح آن روز كه به حسن بن على تاخت كه او را به غافلگيرى بكشد به ضرب شمشيرها پاره پاره شد . قبيصه به ضربات سنگ درهم شكست و أربد ، با كارد و نوك نيام شمشيرها كشته شد . ( طبرى 5 / 1939 )
( 3 ) ( ب 1625 ) . در اصل : من ياور .
( 4 ) ( ب 1627 ) . در اصل : كار حلق .