به صلح ار يكى لحظه بودى درنگ * مسخّر شدى مصر بىشك به جنگ
1595 چو بر مصر شد عمرو پيروزگر * به فسطاط كردى « 1 » از آن پس سفر
در او قبطيان اهل اسلام را * بديدند بىعدّت و بىنوا
از آن صلح كردن پشيمان شدند * به دل جنگجو باز از ايشان شدند
دليرانِ لشكر چو غرّان پلنگ * دليرى نمودند در كارِ جنگ
دعا كرد اجابت خداوندگار * سپه را مدد كرد در كارزار
1600 بر اعداى اسلام افتاد بيم * ز هول خدا كارسازِ عظيم
هم از حملهء اوّلين رو به راه * به رسم هزيمت نهاد آن سپاه
اسيرانِ بسيار با خواسته * مُسُلمان همى بردى آراسته
مُسخّر از اين كار شد مُلك مصر * به فرمان بيكبار شد ملك مصر
از آن مملكت عمرو خمس و خبر * به زودى فرستاد پيش عُمر
عزلت سعد وقّاص و امارت سلمان بر عراق
1605 از آن پس ز كوفه سه كس با عُمر * بَدى گفت از سعد و الا گهر ( 256 )
كه از جادهء راستى گشت دور * وزو شد دل اهلِ كوفه نفور « 2 »
عُمر ، سعد را كرد معزول از اين * به فرماندهى گشت سلمان گزين
به حكم عُمر ، فارسِ مصطفى * بشد تا پژوهش كند كار را « 3 »
اگر سعد از آن پيش كآرد گناه * نصيحت كند بازش آرد به راه
1610 پژوهنده هرچند كان كار جُست * نمىگشت بر سعد جُرمى درست
ز بيش و ز كم سعد در هفت سال * نُبد كرده بىشرع در هيچ حال
زبانهاى مردم به شكرش روان * در آن مملكت بُد ز پير و جوان
چو پاكّىِ كارش در آن شد پديد * به نفرين بدگو دعا گستريد
هامش
( 1 ) ( ب 1595 ) . در اصل : قسطاط كردى .
( 2 ) ( ب 1606 ) . طبرى 5 / 1929 ، در ذيل حوادث سال بيستم آورده : « و هم در اين سال عمر ، سعد را از كوفه معزول كرد كه مردم كوفه از او شكايت داشتند و مىگفتند : ( نماز نيكو نمىكند ) .
( 3 ) ( ب 1608 ) . منظور « محمد بن مسلمه » .