ز اسلام گشتند از اين صلحجو * فرستاد پيغامهاى نكو
غنيمت ابو موسىِ اشعرى * بر آيين ببخشيد بر لشكرى
1450 از آن خواسته خمس و اين خوشخبر * به زودى فرستاد پيش عُمر
فرستاده بود احنف قيس كُو * جوانى هنرور بُد و نغزگو ( 253 )
به شيرين عبارت چو پيش عُمر * سخن گفتى آن مهترِ نامور
عُمَر را خوش آمد سخنهاى او * سفارش نوشت از برايش نكو
اجازت در آن « 1 » كرد با خوزيان * كنند آشتى مؤمنان آنچنان
1455 كه هرشهر از آن ملك اسلاميان * گرفتند خوزى كند ز آن كران
هرآن مُلك دارند ايشان هنوز * نگردد مسلمان از آن رزمتوز
بر اينگونه كردند و تا چندگاه * نگشتى در آن مُلك كس رزمخواه
رفتن علا حضرمى « 2 » به حرب فارس و شكستن [ آنها ]
به وقتىكه در قادسيّه عرب * ز قومِ عجم جست شور و شغب
مدد خواسته بود سعد از عُمر * عمر هم بجسته ز هرنامور
1460 از ايشان علاحضرمى داشت ننگ * كه فرمانبرِ سعد باشد به جنگ
ز عُمّر در آن كرد درخواه مرد * كه او را از آن ياورى عفو كرد
نيامد خدا را از او اين پسند * علا را به فرمانبرىاش فگند
زِ بحرين علا خواست در فارس جنگ * كند اندرآرد به مردى به چنگ
نگفته به عمّر شد او رزمخواه * روان كرد بر راه دريا سپاه
1465 به اصطخر بُرد « 3 » آن سپاهِ گران * سپهدار خورشيد بود اندر آن
بُد از دستِ شهرك سپهدار فارس * به اصطخر مىخورد تيمار فارس
مسُلمان و كافر ز هم رزمخواه * شدند و بسى شد ز هردو تباه
فرستاد شهرك به يارى سپاه * بر اسلاميان روز از آن شد سياه
نديدند پايابشان مؤمنان * شدند در هزيمت به زودى روان
هامش
( 1 ) ( ب 1454 ) . در اصل : اجارت دران .
( 2 ) عنوان . در اصل : علاحصرمى ، [ آنها ] ندارد .
( 3 ) ( ب 1465 ) . ظاهرا هيربد ، صحيح است .