مسخّر گشتن بعضى خوزستان اسلام را
1425 ز قومِ عجم بُد يكى پيشوا * كه بر خوزيان بود فرمانروا
لقب هرمزان مهترى رزمزن « 1 » * بر اسلام كردى همى تاختن
ابو موسىِ اشعرى مردِ او * نبود و نبودش هماورد او
عُمر را از اين كار آگاه كرد * مدد خواست از وى ز بهرِ نبرد
به حكمِ عمر ، سعد وقّاص زود * سپاهى فرستاد پيشش چو دود
1430 در آن مُلك بودند قومى عرب * كه بودى كليب آن سپه را لقب
بدانديش بودند با خوزيان * بسى هريكى ديده از هم زيان
اگرچه نبودند پذرفته دين * مددكار اسلام گشتند از اين
سپه را ابو موسىِ اشعرى * بياراست و كوشيد « 2 » در داورى
روان كرد لشكر به سوى سه راه * كه خوزى هراسان شود زين سپاه
1435 خود و لشكر بصره راه ميان * گزيدند و رفتند در خوزيان
سوى راست رفتند كوفى سپاه * كليبى سوى چپ شدند رزمخواه
به راهى دگر هريكى بىدرنگ * سوى كشور خوزيان شد به جنگ
از آن مملكت هرمزان و سپاه * به جنگ ابو موسى آمد ز راه
گُمانشان چنان بود لشكر همان * در آوردگاه است از مؤمنان
1440 نمودند تيزى به كارِ نبرد * فگندند از مؤمنان چند مرد
چو لشكر رسيدند از راست و چپ * گريزان شدند خوزيان ز آن شغب
به اهواز رفتند از آن جايگاه * از اين شهر جُستند از اينها پناه
اسيران گرفتند اسلاميان * غنيمت فراوان از آن خوزيان
برافراختند پس در اين كار بال * برفتند اندر پىِ بدسگال
1445 چو آمد به پيشِ حصار اين سپاه * بشد هرمزان باز پيكارخواه
دگرباره كردند جنگى گران * هزيمت شدند خوزيان ز آن سران
گذشتند از آبهاى بزرگ * به شُشتر شدند آن سپاهِ سترگ
هامش
( 1 ) ( ب 1426 ) . در اصل : هرمز آن .
( 2 ) ( ب 1433 ) . در اصل : نياراست و كوشيذ .