عُمر خواست گويد به پيشش اذان * بسى كرد الحاح با او در آن
چو لفظى دو برگفت زارى و آه * برآمد به دردِ رسُول إله
1355 عُمر گفت تا ترك كرد آن زمان * كه خاموش گشتند از آن مردمان « 1 »
از آن پس به سوى مدينه كشيد * در او باز تا چندگاه آرميد
باران خواستن عمر و باريدن به امر اللّه
به شهر مدينه در اين روزگار * چنان تنگى و قحط شد آشكار
كه بر مردمِ گرسنه نامِ نان * بسى شد گرامىتر از پاك جان
عمر رفت با هركه بُد نامدار * كه باران بخواهند از كردگار
1360 چو آمد به جا رسم و شرطِ نماز * عمر شد به عبّاس از آن چارهساز
چنين گفت : « الهى بدان پيشوا * كه اين نامبرده بود عمّ ورا
كه گردى در اين كارمان چارهساز * نگردانى اين قوم محروم باز »
چو اين گفته شد ابرى آمد پديد * بباريد باران و مردم رهيد
به نوعى كه آن مردمان اندر آب * به شهر مدينه شدند پُرشتاب
عزلت مغيره از بصره و امارت ابو موسى اشعرى
1365 مُغيره كه شَعبه پدر بُد ورا * به بصره به حُكم عُمر پيشوا
ز مِهر زنان هيچ نشگيفتى * كسى را كه شايست بفريفتى
زنى بود در بصره آن روزگار * نكوروى و و الا گهر ، مِهركار « 2 »
به شهوت به هم هردو كردند را * بسى رفتشان با هم اين ماجرا
هامش
( 1 ) ( ب 5 - 1352 ) . طبرى 5 / 1875 . . . آنگاه وقت نماز رسيد ، كسان گفتند : چه شود اگر به بلال گويى اذان گويد . عمر به دو گفت كه اذان گويد و هنگام اذان بلال همه كسانى كه صحبت پيمبر خدا ( ص ) داشته بودند ، بگريستند تا ريششان تر شد و عمر از همه سختتر مىگريست ، آنها كه صحبت پيمبر نداشته بودند از گريهء صحابيان و ياد او ( ص ) گريستند .
( 2 ) ( ب 1367 ) . منظور ، ام جميل بنت افقم .