1330 وز آنرو عُمر شد در آن جايگاه * بر اسقف گذر كرد بر طرف راه
بپرسيد : « مهمان پذيرى مگر ؟ » * به دو گفت اسقف : « بلى اى عُمر »
شگفتى فروماند عمّر از آن * كه ناديده زو داد اسقف نشان
بپرسيد بازش : « چه دانى مرا ؟ » * به دو گفت : دانستم از عقل و را
كه گرچه ز اسباب فرماندهى * به صورت تن خويش دارى تُهى
1335 به معنى است از فرّ يزدان عيان * شكوه مهى در رُخت بىگمان »
عمّر شد سوى خانهء او ز راه * به دو داد پيراهنى پرتباه « 1 »
كه دوزد دريدهش و او راست كرد * يكى ديگرش نيز مىداد مرد
كه : « آن پرستبرست ، « 2 » اين بهترست * به گرما تنكتر به اندرخورست
ندارم ز تو بيم و امّيد نيز * كه آورد بايد از آن پيش چيز
1340 كه از راستّىِ تو با مردمان * همه كس از اين فارغيم اين زمان
به شكرانهء آنكه پروردگار * به ما داد شاهى چنين راستكار
به هديه همى خواهم اين پيرهن * ز روى بزرگى پذيرى ز من »
عمر گفت : « بس نى » ، و گفتا به وى : * « ستبر است بهتر به گرما و خوى »
به هرشهر كآمد در آن بوموبر * نمىكرد از اين خوبسيرت گذر
1345 مكافات نيكان به نيكى نمود * بَدان را به پادافره اندر فزود « 3 »
چو از زندگانىِ او مردمان * شدند آگه آن جايگه آن زمان
كس از راستى پاى ننهاد پيش * وز آن رحم كردند بر جانِ خويش
عُمر عاملان را بسى داد پند * سخنها در آن گفتشان سودمند
بپرسيد پس : « حقّ فرماندهى * گزاردم و گرنه ، « 4 » به كار مهى »
1350 بگفتند : « آرى كموبيش چيز * وز آن رحم كردند بر جان بنيز »
بلالِ مؤذن به اقليمِ شام * پس از مصطفى بود كرده مُقام ( 251 )
و ليكن نگفتى اذان ، « 5 » آن زمان * اگر چند از او خواستند مردمان
هامش
( 1 ) ( ب 1336 ) . آيا « بر تباه » هم مىتوان خواند ؟
( 2 ) ( ب 1338 ) . آيا « بر ستبر » هم مىتوان خواند ؟
( 3 ) ( ب 1345 ) . در اصل : اندر فرود .
( 4 ) ( ب 1349 ) . و گرنه - و يا نه .
( 5 ) ( ب 1352 ) . در اصل : نكفتى از آن .