1210 بر اين كار از وى پژوهش نما * كه تا يافت اين مالها از كجا
اگر در غنيمت خيانت نمود * گرفتن ازو بايد آن مال زود
فروگير دستار از اينش ز سر * به گردن درش درفگن خواه زر
وگر گويد آن مال خود بُد مرا * فرستش به زودى ، به نزديك ما
كه در كار اسراف ازو بازخواه * كُنم آرم او را از اين بازِ راه
1215 چو آمد بَرِ بو عبيده پيام * طلب كردش و جست از اين كار كام
نمىداد خالد بَر اينش جواب * بِلال اندرين كار شد پُرشتاب
درافگندى دستار در گردنش * جَلافت « 1 » نمودى بر آن بر مَنش
و ليكن چو فرمان بر آنگونه بود * بر آن كار خالد تحمّل نمود
چنين گفت ك : « ان مال بُد خاصِّ من * كه دادم به بخشش بدان انجمن »
1220 بِلالش رها كرد و او را امير * فرستاد پيش عُمر ناگزير
عُمر گفت : « كى بود مالى ترا * كه شايد از آن داد چندين عطا »
چنين گفت خالد : « نه ، فخر بشر * چنين گفت با ما بدين كار در
كه هركو كُشد كافرى در غزا * به تن جامهاش خاصّ باشد ورا
بزرگان و ميرانِ روم و عجم * چو كردم تَبه من ز بيش و ز كم
1225 نباشد شگفتى كز آن كار مال * پديد آيدم تا دَهم اين نوال
همه كس بود مالكِ مِلك خود * دهد هرچه خواهد به نيك و به بد
گرفتى به من بَر بر اين كار نيست * وز اين بازخواهم « 2 » سزاوار نيست »
عُمر گفت : « ز اسراف كردى عطا * كند مُسرفان را نكوهش خدا
نخواهم ، نبى خوانده سيف اللّهات * نكوهش كند دادگر زين رَهت »
1230 به دو گفت خالد : « بهانه مجو » * عُمر جُرم بِستد بدين كار ازو
درم بستدش بيست هزار آن زمان * وز اين كار بگشود طاعن زبان « 3 »
زبانبند را گفت عُمّر چنين : * « از آن يافت با جرم عزلت در اين
كه هرفتح كان دست دادى ورا * ازو ديد مردم ، نديد از خدا
كز اين پس چو كوشش نباشد ورا * شناسند فتح بلاد از خدا
هامش
( 1 ) ( ب 1217 ) . در اصل : خلاقت . جلافت : درشتخوى و گول گرديدن ( منتهى الارب ) .
( 2 ) ( ب 1227 ) . در اصل : وزين بار خواهم . بازخواه - بازخواست .
( 3 ) ( ب 1231 ) . در اصل : ظاعن زبان .