ز گرما چو روى هوا يافت تاب * هوا شد زيانكار و بد گشت آب
سپه بيشتر شد از آن دردمند * وز آن يافت چندى به جان برگزند
در اين كار سعد از خرد بنگريد * مداين سراىِ نشستن نديد ( 247 )
ساختن سعد وقّاص و مسلمانان كوفه را
طلب كرد جايى كه اهل عرب * نيابند از آن مرز بر تن تَعَب
1155 بِه از مُلك حيره در آن بوموبر * نديدند جايى سزاوارتر
بدان مرز شد سعد و جنگى سپاه * نشستن گزيدند آن جايگاه
چو آن جوسقهاشان « 1 » پسنده نبود * در او سعد اندر عمارت فزود
يكى شهر فرمود كردن بنا * كه اكنون بود نام كوفه ورا « 2 »
به ميران محلّات را بخش كرد * كه كردى عمارت به هر جاى مرد
1160 به اندك زمان گشت آباد شهر * ز هرنيكوى يافت آن شهر بهر
پُر از باغ و ايوان و كاخ و سرا * به زودى شد آن خوب و فرخنده جا
در او سعد وقّاص كوشكى بساخت * به گردونِ گردان سرش برفراخت
به آلات ايوانِ كسرى تمام * به زودى شد آن خوب و فرّخ مقام
چو پيش عُمر رفت از اين آگهى * نديد اندر آن كوشك روى بهى
1165 برنجيد از سعد و زين بازخواه « 3 » * فرستاد و آورد بازش به راه
به دو گفت : « آمد به پيشم خبر * گرفتى ز آئين سيّد گذر
كه از گورِ دنيى به كوشك بهشت * شوى ، نيكوى باشدت در سرشت
چو دنيىپرستان ز كوشكِ زمين * سوى گورِ دوزخ شوى خوار از اين
چو نامه بخوانى بپرداز جا * درآور همان روز كوشكت ز پا
1170 ز دانش به جايى در آرام جو * كه بودن به گيتى توان اندرو »
هامش
( 1 ) ( ب 1157 ) . در اصل : جوان حوسهاسان . جوسق - كوشك .
( 2 ) ( ب 1158 ) . واقدى گويد : از قاسم بن معن شنيدم كه مردم در آخر سال هفدهم در كوفه فرود آمدند . گويد :
ابن ابى الرقاد به نقل از پدرش مىگفت ، كه كوفه در آغاز سال هيجدهم منزلگاه شد . ( طبرى 5 / 1846 )
( 3 ) ( ب 1165 ) . در اصل : زين بارخواه .