همى كردشان سعد دعوت سه روز * ز دريا نگشتى كسى رزمتوز
از اين كار قعقاع شد پرشتاب * گذر كرد با پانصد مرد از آب
1030 ز قوم عرب لشكرى جنگجو * به پيكار پيشش نهادند رو
در آن سعد را جاى بودن نماند * خود و لشكرش زود در آب راند
درآمد به يك ره سلامت ز رود * برِ دشمنان رفت و جنگ آزمود
عجم از عرب شد هزيمت به جنگ * نكردند نزديك ايشان درنگ
چو سعد آگهى يافت كان شهريار * گرفته است از آن شهر خرمگذار
1035 به قعقاع فرمود تا در عقب * روان گشت با لشكرى از عرب
اگر چند قعقاع در ره شتافت * بر آن راه آن شاه را درنيافت
به جمعى ز اتباع او بازخورد * تبه كردشان يكسر اندر نبرد
غنيمت هرآن چيزش آمد به چنگ * بُبرد و بَر سعد شد بىدرنگ
به پيروزى از شهر سعد و سپاه * به ايوان كسرى درآمد ز راه
1040 درو معجز مصطفايى بديد * بَر او از خدا آفرين گستريد
به عقدى در او هشت ركعت نماز * بدين فتح با مؤمنان داد ساز
به غارت فرستاد از آن پس سپاه * فتادند در كو و بازارگاه
همى هركسى هرچه ديدى رُبود * به گردون برآمد از آن شهر دود
خزاين سپاهان در او هرچه بود * بفرمود تا برگرفتند زود
1045 بر اين كار بُد عمرو مقرن « 1 » امير * ببردند از او چيزها بىنظير
چو شد گِرد بخشيد بر لشكرى * بدانسان كه بُد حكم پيغمبرى
سپه شصت هزارش بُد آن روزگار * به هرمرد دادى دوازده هزار
وز آن جامهء كسرىِ تاجور * مرصّع يكايك به درّ و گُهر
ز لؤلؤ يكى پيرهن همچنين * دگر هرچه از عطر باشد گزين
1050 بساطى كه از بهر ايوان بساخت * در او بىكران گوهران در نشاخت
تماثيل زرّين فراوان همان * كه بر شكل حيوان بُدند كرده آن ( 245 )
جدا كرد و با خمس پيش عُمر * فرستاد اين چيزها سربهسر
به شكر سپاهش نوشت اينچنين * اگر نيستى آنكه در كار دين
هامش
( 1 ) ( ب 1045 ) . : عمرو بن عمرو بن مقرن .