عمّر ز آن به خورشيد سر برفراشت « 1 » * در او بر ولايات ميران گُماشت
نامزد كردن عُمر خطّاب امراى ولايت شام
سوى حمص شد بو عبيده پديد * سوى قنسرين خالد بن وليد
930 به قيساريه شد معاويّه زود * برادرش سوى دمشق همچو دود « 2 »
يكى علقمه « 3 » شد سوى ايليا * دگر شد به رمله درون پيشوا
گزين عمرو بن عاص شد سوى مصر * كه جويد نبرد از جهانجوى مصر
كُند روز بر ارطبون تار و تنگ * بگيرد به چنگ آن ولايت به جنگ
چو گشتند ميران « 4 » همه نامزد * بديشان چنين گفت : « از روز بَد
935 ز دشمن يكى ديد خواهد شكن * به يارى شويدش همه انجمن
اجازت مجوييد از من در آن * مبادا رود زور و باشد زيان
فسادى پديد آيد از بدگُمان * نشايد بدان در رسيد آن زمان »
چو اين گفته شد ، شد عمر راهجو * به شهر مدينه درآورد رُو
ديوان عطا نهادن عُمر خطّاب
درآمد در آن شهر فرّخ عُمر * در او بست در كار بخشش كمر
940 كه از خمس هرچيز كآمد بَرش * نُبد داده ز آن هيچ با لشكرش
عُمر اندر اين كار ديوان نهاد * زن و مرد را اندرو كرد ياد
سزاوار هركس نوشتى درو * بدان پايه كآنجاش بنمود رو
به عبّاس از آن بيست و پنج ره هزار * درم داد آن مهتر نامدار « 5 »
هامش
( 1 ) ( ب 928 ) . در اصل : بخورشيذ بر سرفراشت .
( 2 ) ( ب 930 ) . مصراع دوم : منظور « يزيد بن ابى سفيان » .
( 3 ) ( ب 931 ) . منظور « علقمة بن مجزز المدلجى » . مصراع دوم منظور « علقمة بن حكيم الفراسى الكنانى » .
( 4 ) ( ب 934 ) . در اصل : كشتند مهران .
( 5 ) ( ب 943 ) . : عباس بن عبد المطلب . : و چون عمر خواست ديوان را مرتب كند ، على و عبد الرحمان بن عوف گفتند : از -