880 كه من هم به دانندگى در عرب * گشايم به هركار در بسته لب
ز قرآن و فرمودهء مصطفى * حقيقت كه گشتهست روشن مرا
كه اين مُلك بَل جمله روى زمين * درآيد به فرمان اين پاكدين
خدا وعدهء خويشتن كرد راست * اگرچه نَه بر كام و راى شماست »
يكى مرد را برگزيد آن زمان * كه دانست روم و عرب را زبان
885 فرستاد او را بدان مردمان * به دو گفت : « نزديك ايشان ممان « 1 »
بدانند « 2 » دانى ز رومى زبان * كه از تو ندارند حجابى در آن
شوى آگه از كارشان سربهسر * به من بازگويى سخن دربهدر »
بشد مرد و گفتار ايشان شنيد * بيامد بَرِ عمرو و كردش پديد
كه : « مىگفت مهتر مر آن قوم را * بر اين شهر گردد مهى پادشا
890 كه نامش سه حرفست و عمرو است چار * چو واو اضافه بود در شمار »
چنين گفت عمرو : « اين ولايت مگر * از اينرو گشايد على يا عُمَر »
به عُمّر از اين كار پيغام كرد * به زودى به پيشش فرستاد مرد
فتح بيت المقدس به سعى عمر خطّاب ( رضعه )
به پاسخ فرستاد عمّش پيام * كه : « اينك كشيدم بدان سو زمام
تو دورى مجو از برِ بدگُمان * كه من پيشت آيم زمان تا زمان »
895 به راه خلافت على را به شهر * رها كرد و برداشت از راه بَهر
ز شهر مدينه سوى شام رفت * در آن كشورش كار بر كام رفت
برفتند پيشش اميران شام * نوازيدشان آن خديو انام
چو زو ارطبون آگهى يافت زود * ز بيت المقّدس جدايى نمود
سوى روم از او خواست كردن گذر * ز دشمن سپه بود بر راه بر ( 242 )
900 بر آن راه رفتن مجالش نبود * سوى مصر از آنجا شتابيد زود
بدان مُلك شد با سپاهى كه داشت * به اسلاميان ايليا را گذاشت
چو از ايليا ارطبون شد برون * به يكبارگى گشت شهرى زبون
هامش
( 1 ) ( ب 885 ) . ممان - مگذار .
( 2 ) ( ب 886 ) . در اصل : ندانند ؟ ؟ ؟ .