ز بالا برآورد فرياد سعد * به يارى سپه مىفرستاد سعد
همى گفت ك : « اى مؤمنان شاميان * ز رَه خستهاند يافت خواهيد زيان
بكوشيد و آن جمله را ردّ كنيد * ز مردىّ خود دفع آن بَد كنيد »
ابو المحجن ثقّفى بود مست * بدين كار بسته ورا سعد دست
615 بدان تا چو هشيار گردد ، ورا * زند حدّ به حكمِ رسول خدا
زنِ سعد وقاص « 1 » كز پيش او * مثنّى بن حارثه داشت شو
بگفتا : « دريغا مثنى كجاست * كه اسلامى اكنون چنين در بلاست »
به پاسخ ابو المحجنش ياد كرد : * « مثنّى مرده نجويد نبرد
ولى دستِ من گر گشايى كنون * از اين ورطهشان زود آرم برون »
620 نظر بر مسُلمانى آن زن ورا * رها كرد و شد مرد جنگآزما
به زير آمد از كوشك و بر اسپِ سعد * نشست و همى كرد ويله چو رعد
درافتاد در لشكرِ بدگمان * به هرگوشهاى هرزمان شد دمان
جوانى و مستى بُد و « 2 » دردِ دين * كسى را نُبد پاى او روزِ كين
دو رويه ندانست او را كسى * بكُشت از عجم مرد جنگى بسى
625 عجم جست دورى ز نزديك او * به لشكرگه خويش بنهاد رو
ابو المحجن آمد به بند و نشست * زن پاكتن باز دستش ببست
چنان برد مؤمن بر اين بر گمان * سروشى بُد و آمده ز آسمان
كه اسلاميان را از آن تنگنا * رهانيد از آنسان به حكمِ خدا
شبانگاه چون هردو رويه سپاه * فرود آمدند ، رفت زن عذرخواه
630 برِ سعد وقّاص كز درد دين * ز من خاست گستاخىِ اينچنين
پذيرفت ازو سعد پوزش بر آن * نكويى بسى كرد با او همان
گناه ابو المحجن گُرد نيز * ببخشيد ، دادش بزين « 3 » اسپ و چيز
هامش
( 1 ) ( ب 616 ) . منظور « سلمى بنت خصفه التيمية » است .
( 2 ) ( ب 623 ) . در اصل : حوالى و مثنى بذو .
( 3 ) ( ب 632 ) . در اصل : داذش برين .