ز دولت چو انديشه بودش چنين * مدارا همى كرد در كارِ كين
مگر صلحى افتد از آن در ميان * كه نبود دو رويه به كوشش زيان
پياپى به ده روز پيغام كرد * برِ خويش مىخواند از اسلام مرد
530 شدندى بَرش قوم اسلاميان * بدانسان كه بُد سازشان آن زمان
نكردى سلاحش ز خود كس جدا * نَه كس بر بساطش نهادند پا
چو زيشان پژوهيدى احوالشان * به پاسخ بُدندى همه يكزبان « 1 »
نگفتند با او سخن غير از اين * كه : « يا دينپذير ار بياراى كين
و يا جزيه بر خويشتن گير زود * كه خواهد امانت از اينرو نمود »
535 چنين پاسخ آوردى او اندر اين * كه : « دادم بسى پندتان پيش از اين
كه از بىنوايى شما اين زمان * شُدهستيد با ما چنين بدگمان
در اين كار بر خويش رحم آوريد * از اين خيره گفتارها بگذريد
چو اسلاف كوشيد در بندگى * اگر هستتان آرزو زندگى
كز آن بىنوايى « 2 » رهايى از اين * بود ايمنى هم ز پيكار و كين
540 كه شد داستان شما آنچنان * كه بُد موشكى لاغر و ناتوان
به گندم خورى رفت در يك سبو * بسى خورد و ز آن گشت فربه درو
برون آمدن را نمىيافت راه * در او كَردش اربابِ گندم تباه
شما نيز شك نيست كاين جايگاه * از اين كار خواهيد گشتن تباه »
مُسُلمان چنين داد پاسخ ورا * كه : « هست آنچنان داستانِ شما
545 كه مردى عمارات عالى بساخت * به گِردش بسى باغها در نشاخت
گروهى نگهبان بر آنجا گماشت * ثمارش مسلّم بر آن قوم داشت
شدند غافل « 3 » آن مردم تيره را * خرابى پذيرفت باغ و سرا
از اينرو از آن جايشان دور كرد * به ديگر كسان داد آنجاى مرد »
چنين گفت رستم به اتباعِ خويش : * « شنيديد ، چونايد « 4 » در كار كيش ( 235 )
550 بدين يكزبانى كه اين مردماند * اگر نيز در راه اين دين گُماند
هامش
( 1 ) ( ب 532 ) . در اصل : يك زمان .
( 2 ) ( ب 539 ) . در اصل : كران بىنوايى .
( 3 ) ( ب 547 ) . در اصل : به شدند ؟ ؟ ؟ .
( 4 ) ( ب 549 ) . در اصل : شنيدند ؟ ؟ ؟ حوناند .