همى خواست از پشتِ زينش ربود * طليحه در آن كار چُستى نمود
بزد تيغ و با نيزه دستش فگند * بيفتاد از اسپ آن زورمند
485 به تيغى دگر كرد او را تباه * برادر رسيدش به پيشش ز راه
طليحه بر او نيز پيرُوز گشت * تبه كرد او را بر آن طرف دشت
دگربارش آمد پس از وى به جنگ * بكُشتش طليحه به كين بىدرنگ « 1 »
چو مرد چهارم به پيشش رسيد * مر آن هَر سه تن را چنان كُشته ديد
ازو خواست ناچار زنهار مرد * اسير خودش آن جهانگير كرد
490 دو دستش ببست و پياده به پيش * درافگند و بردش به بنگاهِ خويش
برِ سعد وقّاص با پنج اسپ * درآمد به كردارِ آذرگُشسپ
مسلّم بر او داشت سعد آنچه داشت * طليحه به گردون از اين سرفراشت
ز كار عدو از اسير آن زمان * پژوهيدى احوال و گفتش چنان
سپاهست آنجا صد و بيست هزار * اگر چاكران نآورى در شمار
495 ولى گر هزاران هزاران گروه * بود از شما گشت خواهد ستوه
كه با اينچنين مردمان بىگمان * بسنده نباشد به كين بدگُمان
پس آنگاه مردىّ آن شيرمرد * به دو بازگفتى كه چون و چه كرد
به دو سعد گفتا : « شجاعت ترا * به است از رسالت در اين ماجرا
كز اين يافتى نام « 2 » و مال و ثواب * وز آنت نشد هيچ در هيچ باب » ( 234 )
500 طليحه به دو گفت ك « ز « 3 » كردگار * كنونم از اين كار امّيدوار
كه باشد كفارت به پيش خدا * مر اين نيكوى بهر آن بَد مرا »
به خواب ديدن رستم نكبت قوم « 4 » عجم
همان شب چنان ديد رستم به خواب * سروشى درآمد ز گردون به تاب
سلاح عجم را به دشتِ نبرد * ز مردم گرفت و همى مُهر كرد
هامش
( 1 ) ( ب 487 ) . در اصل : بكشتش بكين ؟ ؟ ؟ طليحه بىدرنك .
( 2 ) ( ب 499 ) . در اصل : كرين تافتى نام .
( 3 ) ( ب 500 ) . در اصل : به دو كفت كر .
( 4 ) عنوان . در اصل : نكبت قوام .