460 كه آريمشان از بَدى در پناه * ز بدخواه داريم نيكو نگاه
شما در چنين حالتى اين زمان * كه دشمن كُند دعوتِ مردمان
نكوشد ز نيكى به كار بدى * بَدان را كند منع از بخردى
شُدهستيد بيدادگر اينچنين * نكرديد « 1 » انديشه گويى در اين
كه از ما بزرگى خداوندگار * ستاند ، بديشان دهد خوارخوار »
465 سوى حيره شد بعد از آن با سپاه * از آن شهر كردى از اين بازخواه « 2 »
كه : « گر آشتى با عرب آن گروه * نكردى عرب خواستى شد ستوه
نديدى بر اين مملكت دسترس * چو چيزى ربودى ، شدى باز پس »
چنين داد عبد المسيحش « 3 » جواب : * « نراند خردمند خر در خَلاب
سخن هرچه پاسخ بود بَد در آن * نگويد ز دانش به پيشِ سران
470 نه ز آن باج گيرد ز هَر مُلك شاه * كه از بدگمان آردش در پناه
شما بستده سالها باج و ساو * نياورده در جنگِ بدخواه تاو
به دشمن رها كرده ما را به راه * سزد گر نسازيد اين بازخواه
كه ما را سوى حفظ مال و روان * جز اينروى رايى نبود آن زمان »
چو رستم بر اين بر جوابى نداشت « 4 » * به ناچار از پيشِ او سر بگاشت
475 به يك روزهء قادسيّه سپاه * درآورد و بنشست آن جايگاه
خبر شد بَرِ سعد وقاص زود * فرستاد و كارش پژوهش نمود
طليحه « 5 » كه دعوى پيغمبرى * بُدى كرده ، آمد بدين داورى
شب از قوم آزادبه برگذشت * به لشكرگه رستم آمد ز دشت
بَرِ خيمهاى پَهلُوى نامدار * كه خواندندى او را هزاره سوار
480 درآمد بزين يافت اسپى به پا * ببَر داشت آن مرد جنگآزما
از اين گشت آگه هزاره سوار * بشُد در پيش با سه كس بادْوار
چو آمد به نزديك آن شيرجو * يكى نيزه زد بر كمرگاهِ او
هامش
( 1 ) ( ب 463 ) . در اصل : شذستند ، مصراع دوم ، نكردند .
( 2 ) ( ب 465 ) . در اصل : ازين بارخواه .
( 3 ) ( ب 468 ) . : عبد المسيح بن عمرو بن حيان بن بقيلة الغسانى .
( 4 ) ( ب 474 ) . در اصل : جو رستم برين بر حوانى بداشت .
( 5 ) ( ب 477 ) . : طليحة بن خويلد اسدى .